آموزش آنلاین شدن با یاهو مسنجر
]]>یک روبات کاملا هوشمند هستش که قدرت تشخیص کلمات رو داره و میتونه جواب اکثر سوالهای شما رو بده !
با ادد لیست بسیار بالایی که داره میتونه با یک دستور کلی دوست واستون پیدا کنه!
جدید ترین جک ها و اس ام اس ها رو بلده و میتونه کلی بخندونه شما رو .
یکی از قابلیت های مهمی که داره اینه که یک دیکشنری انگلیسی به فارسی آنلاین هست .
اگه اسمتون فارسی هستو معنی انگلیسی رو نمیدونید کافیه به روبو یه پی ام بدین !
میتونه واستون فال هم بگیره
و خیلی کارهای دیگه ....








دانلود avast! Professional
Edition حجم : MB 33.00

سیما از كلام تند و بی رودر وایسی مارال دلخور شد و قیافش كمی در هم فرو رفت
صدای موبایل مارال بلند شد و مارال از جاش بلند شد و كمی ان طرفتر شروع به صحبت كرد :الو بگو صدای تو میاد نه ستم الان نمی تونم برم همین دورو ورام دیگه بذار یك ساعت مال خودم باشم و به بدبختی خودم فكر كنم .
صدای فریاد مارال بلند شد : غلط كرده اون عوضی گفته بود یك نفره ولی 3 نفر بودن حالا طلبكار هم شده به زور از دستشون خلاص شدم من دیگه پامو اونجا نمی زارم . نه نه اونجا نمیام . باشه به كیان بگو باهاش تماس بگیره بگه یك ساعت دیگه دم در پارك ساعی بیاد ولی تنها.......
و موبایلش رو قطع كرد لبخند تصنعی به لب اورد و گفت : چیه خوشگل خانم از من دلخور شدی؟
بذار برم 2 تا بستنی دبش بخرم تا باهم آشتی كنیم
این دختر چه نگاه گیرا و چه نفوذ كلامی داشت شادی از حركاتش بر می خواست و اونوقت پشت تلفن اون حرفها رو می زد ..........
صدای خنده مارال بوفه را پر كرده بود كه داشت با یك پسر قد بلند صحبت میكرد یواشكی از توی كفشش چیزی در اورد و به پسر قد بلند داد و باهم دست دادن و مارال به طرف سیما به راه افتاد
سیما گفت : بهت شماره داد ؟ دوست پسرت بود ؟
مارال ددوباره خندید و گفت : نه شازده كوچولو . دوست كجا بود من از تمام پسرا متنفرم از همشون حالم بهم میخوره ولی خوب كارم ایجاب میكنه كه با این آدمها برخورد كنم . اصلا بگذریم این آقا داماد جواب اس ام استو نداد ؟
سیما گفت : نه ولی حتما تو راهه خیلی با مرام و آقاست
مارال گفت : ناراحت نشیا ولی دلم برات میسوزه چون سر كاری اون اگر میخواست بیاد تا حالا اومده بود همشون مثل همن.
سیما در حالی كه در دلش بسیار احساس دلشوره میكرد گفت : نه امیر حتما میاد
مارال دوبار ه سیگاری روشن كرد پكی زد و نقطه ای نا معلوم خیره شد و آهی از ته دل كشید انگار غم بزرگی پشت این چهره زیبا بود
با لحن بسیار دلنشینی شرو ع كرد به صحبت : من هم مثل تو فكر میكردم از وقتی خیلی بچه بودم همه بخاطر زیبایم و شیرین زبونیم دور ورم بودن عمه و خاله و داییو ... همه منو عروس خودشون میدونستن توی یه خانواده نسبتا مذهبی در شهرستان زندگی میكردیم یك خانواده ابرومند وساده یك برادر بزرگتر از خودم داشتم .و پدر و مادری كه مثل جفت چشماشون به من اعتماد داشتن
وقتی به سن راهنمایی رسیدم اكثر پسرای محلمون علاقه داشتن با من دوست بشن ولی من اصلا فكر این چیزا نبودم می خواستم درس بخونم و رشته عمران قبول بشم برای همین چادرمو می كشیدم جلوتر و به سرعت از كنار پسرای مزاحم رد میشدم گاهی وقتی به خونه می رسیدم انقدر نفس نفس میزدم كه مادرم میگفت :مگه حولی خوب یكم دیرتر برس خونه
سیما گفت: ولی اصلا به ظاهرت نمیاد قبلا چادری بودی
مارال گفت : اره و بودم ولی نه بخاطر علاقه قلبیم بلكه بخاطر احترام به پدر و مادرم . برادر و پدر خیلی غیرتی بودن وقتی به دبیرستان رفتم دیگه سر و كله خواستگارام پیدا شد مادر و پدر اصلا با ازدواج فامیلی موافق نبودن من هم اینقدر توی گوشم خونده بودن كه خوشگلم و می تونم بهترین اقبالو د اشته باشم كه می خواستم با كسی ازدواج كنم كه توی همه محل و فامیل زبانزد خاص و عام بشم
از بین همه پسرایی كه به خواستگاریم می اومدن یا پیشنهاد دوستی میدادن هیچكدومو در سطح خودم نمیدیدم
چند ماهی بود كه وقتی به دبیرستان می رفتم سر راهم شركتی بود كه مدیر عاملش یك پسر خیلی جذاب شیك پوش و پولدار بود . دقیقا همون مرد ارزوهای من. دوستام می گفتن اگر تو بخوای میتونی مخشو بزنی .من هم كم كم به او كه اسمش بهراد بود علاقمند شدم ولی بهراد برعكس همه به من توجهی نمیكرد.
دیگه حرصم گرفته بود كه چطور من نتونستم مخ بهرادو بزنم
دوستام می گفتن بخاطر چادری هست كه سرت میكنی از سرت دربیار اونوقت
ببین چطوری عاشقت میشه
ولی من میگفتم اگر دادشم ببینه من بی چادر هستم می كشتم .
ولی اینقدر عاشق بهراد شده بودم كه راضی شدم چادرمو از سرم در بیرم
به پیشنهاد دوستام كمی هم آرایش كردم و یك روز بجای مدرسه رفتم شركت بهراد و یك نامه نوشتم و در اون نوشته بودم كه دوستش دارم و می خوام كه باهاش باشم به هر قیمتی كه شده
وقتی وارد شركت شدم یك محیط خیلی شیك و تر تمیز جلب توجه میكرد به منشی گفتم با مدیر عامل كار دارم
از اون اصرا ر كه چه كاری دارید/؟ و از من انكار كه كار شخصی دارم
بلاخره بعد ساعتها وارد اتاق شدم بهراد داشت با تلفن حرف میزد و پشتش به من بود ولی وقت برگشت و من و دید برق شیطنت مردانه ای در چشمانش در خشید لبخندی زد و به استقبالم امد
من سرمو پایین انداخته بودم احساس میكردم صدای تپشهای قلبمو همه میشنون پس خیلی سریع با لكنت گفتم :من این نامه رو برای شما نوشتم میشه بخونید و الان جوابشو بهم بدید؟
باورم نمی شد بهراد این حرفها رو زده باشه با بغض و فریاد گفتم : تو دروغ می گی اصلا تو از من از بچه گی هم خوشت نمی اومد و به من حسادت میكردی . اون به من قول داده هیچوقت نمیتونه این حرفارو زده باشه
پدرم مثل اسپند روی آتیش از سر جاش پرید و یك سیلی محكم به صورتم زد طوری كه چند قدم به عقب كشیده شدم و گفت : خفه شو دختره چشم سفید دیگه نمی خوام ببینمت تو باعث ننگ ما هستی دیگه دختری به اسم مارال ندارم تو نمی تونی بفهمی چقدر برای یك پدر سخته وقتی بشینه و این حرفارو از یك پسر نانجیب بشنوه كاش زمین دهن باز میكرد و من و میبرد همراه خودش كاش امشب بخوابم و فردا بیدار نشم
من و با شدت هل داد توی اتاق و در رو به روم قفل كرد.
مادر م از اون طرف شیون میزد ولی كاری از دستش بر نمی اومد پدر این دفعه به طرف مادر رفت و با پرخاش بسیار شروع كرد به مادرم بد وبیراه گفتن.
تا اون زمان هیچوقت ندیده بودم پدر و مادرم صداشونو روی هم بلند كنند و با بی احترامی با هم صحبت كنن ولی من باعث شده بودم این حریم شكسته بشه .
دنیا برام به آخر رسیده بود وقتی یاد حرفهای بهراد می افتادم به یاد قول وقرارهاش و به یاد نهایت نامردی كه در حق من كرده بود دوست داشتم آتیشش بزنم . ولی در اون شرایط چیكار میتونستم بكنم ؟ تازه اگر مادر و پدر میفهمیدن كه دختر عزیز دردونشون چه به روز خودش اورده دیگه منو زنده نمی زاشتن.
ولی با خودم فكر میكردم مگه كشكه من و اون با هم محرم بودیم اون حكم شوهر منو داشته نمیتونه زیر همه چیز بزنه.
دوست داشتم اون شب ، شب آخر زندگیم باشه و ای كاش پدرم یا علی زیر شلاق اون روز منو میكشتن اونوقت الان اوضاع و احوالم اینطوری نبود و مجبور نبودم دوریشونو تحمل كنم و به هر خفتی تن بدم.
چند روز در اتاق حبس بودم مادرم برام غذا می اورد ولی حتی یك كلام هم با من حرف نمی زد من هم به یك نقطه خیره شده بودم و لب به غذا نمیزدم مادرم هم ظرف غذا را دست نخورده میبرد بدون اینكه اصراری داشته باشه به غذا خوردنم . انگار توی اون عالم نبودم هر شب كابوس میدیدم و به فكر یك راه حل بودم ولی تمام راه حلها به بن بست ختم میشد.
از فرط بی غذایی ضعیف شده بودم و یك روز به خودم آمدم دیدم كه در بیمارستانم و سرم به دستم وصل هست 3 روز بیمارستان بودم ولی در این مدت نه پدر ونه علی به دیدنم نیامدن و فقط مادر سنگ صبورم شده بود و از شب تا صبح پای جا نماز اشك می ریخت و دعای توسل می خوند .
هنوز چند روز از برگشتنم به خانه نگذشته بود كه یك روز قفل سكوت پدر شكست یك چادر سفید به من داد و گفت : اینو سرت كن و یك كم به خودت برس امشب مهمان داریم .
مهمان اون هم با این اوضاع و احوال .......... فكر كردم شاید یكی از اقوام برای عیادتم می آیند
نزدیك غروب مهمانها آمدند با دسته گل و شیرینی ولی نه .........ای وای ........اون فرهاد بود خواستگار سابقم كه چندین بار تا بحال به خواستگاریم آمده بود و جو.ب رد شنیده بود
مادر وارد اتاقم شد و گفت : این دفعه دیگه حق نداری بیخودی بهانه بیاوری . تا این بی آبرویی به گوش همه نرسیده باید زودتر ازدواج كنیحالا چطور میتونستم به خانوادم بفهمونم كه من جز با بهراد نمیتونم با كسی ازدواج كنم یعنی مجبور بودم ؟
و اگر می فهمیدند من چطور میتوانستم توی روی خانوادم نگاه كنم
چادر سفیدمو سرم كردم و سینی چای بدست وارد پذیرایی شدم
تحسین همگان بلند شد ........ وای چه عروس خوشگلی .......وای چه عروس خوش قدوبالایی ماشاالله .خدا حفظش كنه براتون . نجابت از چهرش میباره
مادر میگفت :شما لطف دارید كنیز شماست
فرهاد پسر یكی از دوستان پدر بود پسری نجیب كه نجابت خودش و خانوادهش شهره شهر بود دانشجوی مكانیك بود از نظر خانوادگی بسیار مومن بودن كم حرف بود و در تمام مدت خواستگاری گلهای قالی رو نگاه میكرد
من كه همیشه آرزوی یك همسر خوشتیپ و سروزبون دارو داشتم هیچوقت نتونسته بودم به فرهاد به عنوان یك همسر نگاه كنم برای همین هر دفعه جواب منفی داده بودم و پدرو مادرم هم بخاطر اینكه فكر میكردند من دختر بسیار فهمیده ای هستم اختیار تصمیم گیری را به خودم داده بودند ولی حالا با این شرایط نمیتونستم روی حرفشون حرف بزنم .
در همون جلسه خواستگاری قرار ومدار بله برون و عقدكنان را گذاشتند و من مات و مبهوت از اینكه چه داره بر سرم میاد بودم.
پدرم میگفت :تو باعث ننگ ما هستی دیگه نمی خوام توی این خونه باشی و چشمم به چشمات بیفته
علی در تمام این مدت كلامی با من صحبت نمی كرد و مادرم با نگرانی و درسكوت و خلوت خودش سر نماز برام دعا میكرد و اشك می ریخت .
چطور می تونستم از فكر بهراد بیرون بیام در حالیكه اینقدر ادعای عاشقی میكرد و از پشت به من خنجر زده بود فكر انتقام تمام ذهنم و به خودش مشغول كرده بود
چطور می تونستم با فرهاد كنار بیام و باهاش زندگی جدیدی را شروع كنم ؟و از طرفی اگر می فهمید اون دختر نجیبی كه از من در ذهنش خودش ساخته من نیستم ، چطور می تونستم توی چشمام نگاه كنم . اگر خانوادم میفهمیدند كه من از اعتماد اونها سوء استفاده كردم و گذاشتم یك نامرد چه بلایی بر سرم بیاره اونوقت یك لحظه هم من رو زنده نمیذاشتن .
تمام وجودم از عذاب وجدان پر شده بود بعد از چند هفته كه خیال پدر و مادرم راحت شد و دعواها فروكش كرد اجازه پیدا كردم كه چند ساعت به خانه دوستم برم تا یكمی روحیه ام عوض بشه .
در راه خودمو به یك تلفن عمومی رسوندم و با موبایل بهراد تماس گرفتم
مارال: الو سلام بهراد . منم مارال حالت خوبه؟
بهراد : مارال......... بجا نمیارم
مارال : بهراد تو رو خدا جواب منو بده و من همه امیدم به تواه . بهراد منو دارن به زور شوهر میدن خواهش میكنم بیا خواستگاریم
بهراد : خوب مباركه ایشالا
مارال : بهراد تو چرا اون دروغهارو به پدر و برادرم گفتی ؟
بهراد : من .........من هیچوقت به هیچكس دروغ نگفتم و مگه دروغ گفتم كه نامه رو تو به من دادی ؟ مگه دروغ گفتم تو برام
مزاحمت ایجاد میكردی؟
مارال با اشك : آخه بهراد چرا اینقدر بی انصافی . تو خودت میگفتی ، خانمی من ، .ما بین هم صیغه خوندیم
بهراد :دست از این بچه بازیها بردار یكم تو دنیای امروز زندگی كن ، از من به تو نصیحت راحت زندگی كن هیچی رو سخت نگیر ... تازه كدوم دفتر خونه ای شاهد بوده ؟ كجا ثبت شده ؟ می تو نی برو ثابت كن
مارال : بهراد كنیزیتو میكنم ولی خواهش میكنم.........
بهراد : من نه كنیز می خوام نه زالویی مثل تو كه می چسبه و ول كن نیست
و گوشیشو با كمال بی رحمی روی من قطع كرد.
وقتی به خونه دوستم رسیدم یك دل سیر توی بغلش گریه كردم و باهاش دردودل كردم ولی روم نمیشد به هیچكس بگم كه مشكل اصلی من چیه .
جند روز بیشتر به مراسم عقد كنانم نمونده بود و من مستاصل بودم كه چه راه فراری داشتم ؟ هر روز بیشتر به بن بست میخوردم و می دونستم اگر حقیقت و بگم هیچكس دیگه نمی خواد تو صورتم نگاه كنه مرتب به خودم میگفتم : بچگی كردی مارال حالا هم باید تاوانشو پس بدی
فرهاد پسر بدی نبود . اینقدر ساده بود و پاك كه تا بحال مستقیم توی چشمانم نگاه نكرده بود و منو مارال خانم صدا میزد .
وقتی فرهادو میدیم از خودم بدم می آمد كه چطور میتونم با زندگی جوانی به این پاكی بازی كنم ؟
تا اینكه بالاخره تصمیم نهایی مو گرفتم ....
ساعت 5 صبح از كابوسی وحشتناك بیدار شدم خواب دیدم توی یك قبری هستم كه اطرافش پر از آتشه و فرهاد بر سر و صورت من سنگ می انداخت و پدر و مادرم می خندیدند كه خوب شد این دختره مرد و این ننگ و با خودش به گور برد
وقتی از خواب پریدم با عجله به سمت كمد لباسهام رفتم و چمدتانم رو از لباسهام پر كردم كمی پول و شناسنامه و طلاهایی كه از دوران كودكی به عنوان هدیه به من داده بودند رو در چمدانم ریختم .
نامه ای نوشتم و از پدر و مادرم عذر خواهی كردم و نوشتم من برای شما دختر خوبی نبودم و میدونم از اعتمادتون سوء استفاده كردم ومن میرم ولی وقتی بر میگردم كه حتما پدر به من افتخار كنه و باعث ننگش نباشم.
چمدانم رابرداشتم و در سكوت از خانه خارج شدم در حالیكه اشك می ریختم از كوچه و پس كوچه های شهرمون گذشتم و با تك تك خاطراتم وداع كردم.
مجبور بودم تا ساعت 8 منتظر اتوبوس به مقصد تهران بمونم ولی اطمینان داشتم كه تا اون ساعت هیچكس متوجه غیبت من نمی شه .
عقربه های ساعت به سرعت به ساعت 8 نزدیك شدند و من با كوله باری از غم و تنهایی با این اتوبوس داشتم پا به دنیای ناشناخته ای میگذاشتم .
در تمام طول راه به حرفهای اون روز خانم رحمانی دبیر معارفمون فكر میكردم. و ای كاش به حرفش هیچوقت گوش نداده بودم اگر اون روز من به حرفهای خانم رحمانی عمل نكرده بودم ایا امروز مجبور به این كار بودم ؟ اگر قول و قرارهای بهراد و جدی نگرفته بودم باز هم سرنوشتم الان تنها نشستن توی اتوبوس و رفتن به تهران بود؟ چه سرنوشتی توی تقدیر من نوشته شده؟ چرا من..... آخه چرا من........
همیشه از مرگ می ترسیدم در غیر اینصورت حتما خودكشی میكردم تا مجبور نباشم برای ادامه زندگیم بار سنگین این خفت و روی دوش بكشم و مجبور باشم همیشه توی زندگیم با یك دروغ زندگی كنم
از طرفی به اتفاقاتی كه بعد از رفتنم از خانه فكر میكردم تمام وجودم به لرزش می افتاد خرد شدن و شكستن پدر و مادرم جلوی خانواده فرهاد جلوی فامیل . .. خانوادم دیگه چطور میتونستن توی اون شهر زندگی كنن؟
گاهی فكر میكردم دوباره برگردم به شهرمون ولی دیگه همه چیز تموم شده بود ساعت 3 بعد از ظهر بود و حتما تا حالا دیگه همه از فرار من باخبر شده بودند دیگه نمیتونستم كتكهای علی و تحقیرهای پدرم رو تحمل كنم ولی دلم برای مادرم می سوخت/.
و بالاخره به تهران رسیدم شهری كه تا بحال ندیده بودم و وقتی از كنارمیدان آزادی میگذشتیم انگار همه دردهامو فراموش كرده بودم و با یك حیرت غیر قابل وصف به پنجره اتوبوس چسبیده بودم و اطراف و نگاه میكردم هیچكس به هیچكس كاری نداشت و احساس میكردم وارد یك شهر ازاد شدم
وقتی از اتوبوس داشتم پیاده میشدم چادرمو گذاشتم روی صندلیم و پیاده شدم
بعد از چند دقیقه شاگرد راننده فریاد زد : خانم خانم چادرتون یادتون رفت
من هم گفتم : دیگه بهش احتیاج ندارم مال خودت بده به مادر یا خواهرت
و شاگرد راننده بهت زده به دور شدن من نگاه میكرد
دلم می خواست توی این شهر كه هیچكس منو نمی شناخت طوری زندگی كنم كه دلم می خواست . دوست داشتم اینجا درس بخونم دانشگاه برم آزاد زندگی كنم و به یك جایی برسم و برگردم شهرم و به پدرم ثابت كنم كه من باعث ننگشون نیستم و نبودم و قدردان زحماتشون بودم. ولی اینها آرزوهای محال و دور از دسترسی بود كه من اون روز باهاشون دلخوش بودم.
با علاقه زیادی به اطرافم نگاه میكردم شلوغی ،فریاد ، آلودگی صدای فریاد رانند های تاكسی رستورانهای بزرگ و دختر و پسرهایی كه خیلی راخت بدون اینكه كسی نگاهشون كنه دست در دست كنار هم راه می رفتن و باهم صحبت میكردن.
حسابی جو گیر شده بودم احساس میكردم چقدر بد تیپ و ساده هستم در برابر دیگران.
به دستشویی یك پارك رفتم و روسری كه مادر فرهاد برام خریده بود بر سر كردم و برای اولین بار بدون ترس و واهمه موهامو حسابی از جلو گذاشتم بیرون و با لوازم آرایشی كه طناز برای تولدم خریده بود و هیچوقت اجازه استفاده از اونهارو نداشتم ، شروع كردم به آرایش كردن
وقتی در آینه خودمو دیدم به وجد اومدم و از قیلفه جدیدم خیلی خوشم اومد احساس زیبایی عجیبی میكردم و با خودم گفتم : بابا ای ولا داری مارال دست هر چی دختر سوسوله تهرانیه از پشت بستی
از یك راننده تاكسی پرسیدم : آقا من اینجا مسافرم می خواستم ببینم اینجاها رستوران خوب كجا هست ؟
راننده كمی فكر كرد و گفت :چند تا رستوران عالی و شیك توی خیابون شریعتی هست اونجا ماشینهای خطیش ایستاده . با فریاد و به زبان تركی به یك راننده دیگه چیزی گفت و هر دو باهم زدن زیر خنده
راننده دومی گفت : حاج خانم بیا سوار شو من مسیرم اون طرفیه
نگاههای راننده های تاكسی خیلی هوس بازانه بود و همین باعث شد خودمو كمی جكع و جور كنم و سوار تاكسی شدم .
شهر تهران شهر بینهایت شلوغی بود ترافیك در همه جا غوغا میكرد
راننده كنار یك رستوران بسیار شیك ایستاد و گفت: خانم همینجاست بفرمایید
یك رستوران خیلی شیك بود به هر طرف چشم مینداختم دختر و پسرهای جوان كنار هم نشسته بودند و داشتن غذا می خوردن به تنهایی سر یك میز نشستم و برای خودم سفارش غذای مخصوص رستوران و دادم
خیلی از پسرها كه حتی با دختر هم آمده بودن زیر زیركی نگاهم میكردن و من معنی نگاهاشونو نمی فهمیدم
از بین این پسرها جوان بسیار شیك و مودبی پشت صندوق رستوران نشسته بود كه از بدو ورود منو زیر نظر داشت ، غذا كه تموم شد صورتحسابو دادم و از رستوران خارج شدم
هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودم كه صدای اون جوان منو در جای خودم میخكوب كرد
خانم خانم میسه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
گفتم:بله بفرمایید
گفت :سلام من سیامك هستم می خواستم جسارت كنم و ببینم میشه بیشتر با شما آشنا بشم؟
قند توی دلم آب شده بود كه هنوز یك روز از آمدنم نگذشته تونستم یه پسر تهرونی رو تور كنم ولی نمیدونستم چطور برخورد كنم از طرفی بعد از بهراد از مردها بدم می امد ولی با خودم فكر كردم شمارشو میگیرم برای روز مبادا خوبه توی این شهر غریب از طرفی پسری كه توی این رستوران كار میكنه حتما خیلی وضع مالیش باید خو ب باشه
گفتم:من خیلی اینجا نمیام ولی اگر دوست دارید میتونید شمارتونو بدید ..شاید البته شاید ،باهاتون تماس بگیزم
سیامك خیلی خوشحال شد و شماره موبایلشو نوشت روی یك تكه كاغذ و با ذوق بچه گانهای گفت: میشه امشب در خدمتتئن باشم ؟شما واقعا زیبا هستید . نمیشه یك لحظه چشم از شما برداشت
از تعریف سیامك به خودم بالیدن ولی حرفی نزدم
پرسید:اسمتون چیه؟
گفتم :اسمم........... اسمم كیاناست .
گفت :اسمتونم مثل خودتون زیباست . الان كجا می خواید برید؟
گفتم نمیدونم ........شمال شهر شما كه اینقدر تعریف شیك بودنشو میكنن كجاست ؟
با تعجب پرسید: شهرمون ؟ مگه شما ساكن تهران نیستید
داشتم حسابی سوتی میدادم با دستپاچگی گفتم : اره دیگه شهرتون چون من سالهاست ایران نبودم
سیامك احساس كرده بود كه چه فرد مناسبی رو پیدا كرده خواست به سوالاتش ادامه بده كه
گفتم: بعدا باهاتون تماس میگیرم و با هم بیشتر اشنا میشیم حالا میشه یه ماشین برام بگیرید من اینجا غریبم
گفت :بله حتما باعث افتخار منه اگر كار نداشتم خودم میبردمتون شهرو بهتون نشون میدادم ولی پدر چند روزه كه سفرن و من نمیتونم رستورانو ترك كنم ، شما شهر ما جردن . میرداماد و شهرك غرب .تجریش........ حالا كجا میرید؟
گفتم : اره اره جردن ، شنیدم میخوام برم بازار سرخه برای خرید اسمش یادم رفته بود
یك ماشین دربست برام گرفت و پولشم حساب كرد و من با اكراه با سیامك دست دادم و خداحافظی كردیم
در دلم ذوق كرده بودم كه چقدر زود تونستم مخ یه پسر تهرونی رو بزنم ولی حالا بشینه كه بهش زنگ بزنم ولی عجب پسر لارجی بود كه كرایه تاكسی هم دربستی حساب كرد به راننده گفتم : اقا من ایران نبودم می خوام چند تكه طلا بخرم لطفا منو جایی ببرید كه طلاهای قشنگ و مناسبی داره بعد میریم اون جایی كه اون اقا بهتون گفتن
و راننده به طرف تجریش رفت
وای واقعا فوق العاده بود حرم امامزاده صالح و دو سبك مدرن و قدیمی در كنار هم
من محو تماشای اطرافم شده بودم به یك طلا فروشی رفتم و تمام طلاهایی رو كه با خودم اورده بودم فروختم حدود 500 هزار تومان شد
از دیدن مغازه ها سیر نمیشدم مخصوصا تیپ و قیافه دخترها و پسرها برام جالب بود
بعضی از پسرها با چشمان حریصشون سر تا پای منو بر انداز میكردن و هر از گاهی بهم متلك می انداختن : چه خوشگی تو .........بگو ماه در نیاد وقتی تو هستی ........جیگرتو ...خوش بحال دوست پسرت و.......چه تیپ املی داری تو
برام خیلی جالب بود از شنیدن بعضیهاشون باد تو غبغبم می انداختم و از شنیدن بعضی دیگه از شرم سرخ می شدم
وقتی برگشتم تاكسی دربستی كه سیامك برام گرفته بود رفته بود به ناچار دوباره یك دربستی گرفتم
عقربه های ساعت دیگه ساعت 10 شب و نشون میداد و در یك لحظه بخودم آمدم شب باید كجا می خوابیدم ؟ پدر و مادرم الان چیكار میكننن؟
ترس عجیبی تمام وجودمو پر كرده بود كم كم مغازه ها كركره ها رو پایین میكشیدن هرچه زودتر باید می رفتم به یك هتل یا مسافر خونه ،یك احساس دلتنگی عجیبی وجودمو گرفت و افسوس از اینكه كاش فرار نكرده بودم
از راننده خواهش كردم بایسته تا من از تلفن عمومی یك تماس بگیرم
دلم برای صدای گرم مادرم تنگ شده بود
بعد از چند تا زنگ علی گوشی رو برداشت با صدای گرفته و ناراحت :الو بفرمایید ...الو چرا حرف نمیزنی؟
مادر از اون طرف فریاد میزد حتما ماراله بده تو رو خدا باهاش حرف بزنم و گریه وشیون میكردو صدای پدر را میشنیدم كه میگفت :بگو همون گوری كه رفته بمون و دیگه برنگرده من دختری به اسم مارال ندارم اصلا گوشی رو بده ببینم كه حرف حسابش چیه؟
و من با اشك گوشی رو فورا قطع كردم و بحتل خودم زار زدم كه تا چند وقت پیش چقدر احساس خوشبختی میكردم و حالا تنها توی این شهر غریب چیكار باید میكردم؟
راننده شاهد تمام این صحنه ها بود اینه جلو را بر روی چهره من زوم كرده بود و از اینه با چشمان حریصش منو می پایید
گفتم :آقا لطفا منو به یك هتل برسونید
راننده گفت : ابجی تنهایی؟یعنی تنهایی می خوای اتاق بگیری؟
گفتم :آره ..یعنی نه / همسرم امشب میرسن
راننده گفت : كدوم هتل برم ؟
گفتم :هر هتلی كه به اینجا نزدیكتره
بوی سیگار تمام فضای ماشینو پر كرده بودو یك نوار قدیمی كه صدای دلخراشی داشت
سپیده دم اومدو وقت رفتن .....حرفی نداشتیم ما برای گفتن
به یك هتل رسیدیم راننده گفت :آبجی ما اینجا منتظریم شاید جا نداشته باشه
و یك لبخند بسیار زننده زد كه اون لحظه من معنی لبخندشو نفهمیدم
رزوشن بسیار شیكی با سلام گفت :میتونم كمكتون كنم
گفتم :یك اتاق می خواستم آقا
رزوشن گفت :لطفا شناسنامتون
شناسنامه رو بهش نشون دادم
كمی نگاه كرد و گفت :متاسفم خانم محترم ما از دادن اتاق به خانمهای مجرد معذوریم
گفتم :پس من توی این شهر غریب چیكار كنم؟
گفت :خانم من مامورم ومعذور متاسفم
با دلخوری برگشتم و سوار تاكسی شدم راننده كاملا به طرف من برگشت :چی شد ابجی ؟
گفتم :هیچی میریم یك جای دیگه
چندین هتل و مسافرخانه رفتیم ولی هیچكدوم حاضر نبودن به دختر مجرد اتاق بدن
كم كم روی راننده باز شد و فهمیده بود كه من از خانه فرار كردم
گفت: :یه مسافر خونه اشنا سراغ دارم براتون بریم اونجا ؟
گفتم:واقعا لطف میكنید
راننده گفت:آبجی میگما اگر اقاتون امشب نیان ما در خدمتیم ما غریب نوازیم . و بلند بلند خندید
ترس از راننده كم كم تمام وجودمو پر كرده بود
گفتم : نه حتما بیاد
گفت :خانم كوچولو پس چرا هیچ جا بهت اتاق ندادن؟مجردی نه؟ تو دختر فراری هستی
برای اولین بار بود كه یك صحبت ساده منو تكون داد و فهمیدم از امروز جامعه منو به چه عنوانی میشناسه
فریاد زدم :نگه دار می خوام پیده بشم
راننده سرعتشو بیشتر میكرد :ا ابجی حالا چرا ترش مردی ؟خوب امشب اقاتون پیشتون نیست من كه نمردم . خودم آقات میشم اصلا اگر موافق باشی صیغه ات میكنم
این كلمه منو به یاد خانم رحمانی .. بهراد ....و اون اتفاق انداخت و تمام وجودم از نفرت پرشد
فریاد میزدم :نگه دار عوضی كجا منو میبری ؟
چندین بار سعی كردم در و باز كنم وخودمو پرت كنم بیرون ولی اون قفل مركزی رو زده بود
داشتیم به سرعت از شهر دور میشدیم و وارد جاده های تاریك اطراف شهر.
بجایی رسیدیم كه بنظرم آخر دنیا بود به زور منو از ماشین بیرون اورد : بیا خوشگل من ........حیف نیست امشب و به كام خودت و من زهر میكنی ؟بیا عروسك من . خانمی من
كلاماتش طرز صحبتش همه از یك اتفاق شوم دیگه خبر میداد : ولم كن عوضی
یك سیلی محكم به من زد كه شدت به زمین خوردم
و خیلی وقیحانه گفت :ادای دخترای نجیبو واسه من درنیار اگر نجیب بودی الان اینجا چیكار میكردی؟
و با تمام قدرت منو هل داد صندلی عقب ماشین..................
صبح وقتی بهوش اومدم تنهای تنها وسط جاده خاكی رها شده بودم با لباسهای پاره یك لحظه به یاذ چمدانم و پولهایم افتاده
وای همه پولهامو و چمدانم رو راننده دزدیده بود .......