تبلیغات
.:: Persian ChaT ::. - مطالب کاش یک زن نبودم(داستان)

کاش یک زن نبودم

كاش یك زن نبودم (قسمت اول)

دخترك برای چندمین بار نگاهی به ساعت مچییش انداخت و زیر لب غر غر كنان گفت: اه باز این پسره احمق دیر كرد انگار اصلا موقعیت منو درك نمیكنه.. و بعد با حرص بسیار گوشی موبایلشو از كیفش بیرون اورد و شروع كرد به اس ام اس زدن : آخه تو كجایی من سه ساعته اینجا معطل تو هستم مثل اینكه فراموش كردی من بخاطر تو الان اینجا هستما من توی پارك ساعی رو به روی قفس طاووس منتطرت روی نیمكت نشستم بیا دیگه خفم كردی الان هوا تاریك میشه و من هیچ جارو ندارم كه برم.
در حال اس ام اس زدن بود كه دختری زیبا در كنارش نشست و با یك نیم نگاه سرتا پای دخترك را نظاره كرد و گفت : سلام خانم خانما چقدر گوشیت قشنگه میشه ببینمش من عاشق گوشیای سونی اریكسونم خیلی با كلاسه گوشیت.
دخترك نگاهی به دختر زیبا انداخت و محو چهره نقاشی شده دختر شد كه در چهره این دختر و آفرینش او خداوند از هیچ چیز در یغ نكرده بود یك روسری شالی كوتاه آبی با موهای هایلایت استخوانی مانتوی كوتاه مشكی تنگ و یك شلوار برمودا لی به تن داشت
دخترك از این كه می دید چنین دختر زیبایی در كنار او نشسته و باب صحبتو با او باز كرد ه خیلی خوشحال شد مخصوصا اینكه تحمل این دقایق برای او سخت بود و دوست داشت با كسی صحبت كند
گوشی موبایلش رابه طرف دختر دراز كرد و گفت قابل نداره
دختر لبخند زبایی زد و گفت : من اسمم مانیاست یا مارال ....... اصلا هر چی تو دوست داری صدام كن می دونی چشمای خیلی قشنگ و معصومی داری معلومه سن و سال زیادی نداری اسم تو چیه؟
دخترك گفت :اسم واقعی من سیما هست
و هر دو با هم زدن زیر خنده
مارال گفت: منتظر كسی هسی انگار درسته؟
سیما گفت :آره
مارال گفت : خیلی وقته از دور داشتم میپاییدمت خیلی استرس داری رنگت پریده معلومه كه بار اولته از خونه فرار میكنی
سیما تعجب كرد یعنی مارال از كجا فهمیده بود او از خانه فرار كرده
مارال با خونسردی بسته ای سیگار از توی كیفش در آورد و به سیما هم تعارف كرد ولی سیما دت او را رد كرد
مارال سیگار را روشن كرد و یكك پك عمیق به سیگار زد و دودش را با مهارت زیادی از بینی خارج كرد
هر كس از كنار سیما و مارال رد میشد به آنها نگاه میكرد و زیر لب چیزی میگفتند گاهی چند گروه پسر از كنار آنها رد میشدند و مارال خیلی صمیمی با آنها سلام و احوال پرسی میكرد انگار توی پارك همه او را میشناختند
پشت شمشادهای پارك نزدیك بوفه پارك چند پسر ایستاده بودند و به مارال خیره شده بودند و با هم در مورد او صحبت میكردند انگار بر سر او شرط بندی میكردند
سیما به اطراف نگاه كرد و آهی كشید و گفت : كاش من هم زیبایی شما را داشتم انوقت این همه طرفدار داشتم
مارال با صدای بلندی شروع كرد به خندیدن و حین خنده به سیما گفت : خیلی هنوز بچه هستی تا بتونی فرق نگاهها را از هم تشخیص بدی اتفاقا من آرزو داشتنم زشت بودم انقدر زشت كه هیچكس نگاهم هم نمیكرد انوقت از نگاههای حریص و هوس بازانه این گرگها در امان بودم . سیما تو خیلی دختر ساده ای هستی درست مثل آب زلال پاكی و شفاف . چند سالته؟
سیما از تعریف مارال احساس شعف كرد و با ذوق گفت :17 سال
مارال یك نگاهی به ساعتش انداخت و گفت : مطمئنی كه میاد دنبالت ؟
سیما گفت : آره . امیر حتما میاد تا حالا بدقول نبوده لابد كاری براش پیش اومده ما باهم نامزدیم البته نامزد نامزد كه نه ولی قراره به زودی نامزد كنیم و بعد باهم ازدواج كنیم ولی پدر مادر ما مخالف ازدواج ما هستن
مارال پوزخندی زد و گفت :پس به خاطر اون فرار كردی فكر میكنی ارزششو داره/

سیما از كلام تند و بی رودر وایسی مارال دلخور شد و قیافش كمی در هم فرو رفت
صدای موبایل مارال بلند شد و مارال از جاش بلند شد و كمی ان طرفتر شروع به صحبت كرد :الو بگو صدای تو میاد نه ستم الان نمی تونم برم همین دورو ورام دیگه بذار یك ساعت مال خودم باشم و به بدبختی خودم فكر كنم .
صدای فریاد مارال بلند شد : غلط كرده اون عوضی گفته بود یك نفره ولی 3 نفر بودن حالا طلبكار هم شده به زور از دستشون خلاص شدم من دیگه پامو اونجا نمی زارم . نه نه اونجا نمیام . باشه به كیان بگو باهاش تماس بگیره بگه یك ساعت دیگه دم در پارك ساعی بیاد ولی تنها.......
و موبایلش رو قطع كرد لبخند تصنعی به لب اورد و گفت : چیه خوشگل خانم از من دلخور شدی؟
بذار برم 2 تا بستنی دبش بخرم تا باهم آشتی كنیم
این دختر چه نگاه گیرا و چه نفوذ كلامی داشت شادی از حركاتش بر می خواست و اونوقت پشت تلفن اون حرفها رو می زد ..........
صدای خنده مارال بوفه را پر كرده بود كه داشت با یك پسر قد بلند صحبت میكرد یواشكی از توی كفشش چیزی در اورد و به پسر قد بلند داد و باهم دست دادن و مارال به طرف سیما به راه افتاد
سیما گفت : بهت شماره داد ؟ دوست پسرت بود ؟
مارال ددوباره خندید و گفت : نه شازده كوچولو . دوست كجا بود من از تمام پسرا متنفرم از همشون حالم بهم میخوره ولی خوب كارم ایجاب میكنه كه با این آدمها برخورد كنم . اصلا بگذریم این آقا داماد جواب اس ام استو نداد ؟
سیما گفت : نه ولی حتما تو راهه خیلی با مرام و آقاست
مارال گفت : ناراحت نشیا ولی دلم برات میسوزه چون سر كاری اون اگر میخواست بیاد تا حالا اومده بود همشون مثل همن.
سیما در حالی كه در دلش بسیار احساس دلشوره میكرد گفت : نه امیر حتما میاد
مارال دوبار ه سیگاری روشن كرد پكی زد و نقطه ای نا معلوم خیره شد و آهی از ته دل كشید انگار غم بزرگی پشت این چهره زیبا بود
با لحن بسیار دلنشینی شرو ع كرد به صحبت : من هم مثل تو فكر میكردم از وقتی خیلی بچه بودم همه بخاطر زیبایم و شیرین زبونیم دور ورم بودن عمه و خاله و داییو ... همه منو عروس خودشون میدونستن توی یه خانواده نسبتا مذهبی در شهرستان زندگی میكردیم یك خانواده ابرومند وساده یك برادر بزرگتر از خودم داشتم .و پدر و مادری كه مثل جفت چشماشون به من اعتماد داشتن
وقتی به سن راهنمایی رسیدم اكثر پسرای محلمون علاقه داشتن با من دوست بشن ولی من اصلا فكر این چیزا نبودم می خواستم درس بخونم و رشته عمران قبول بشم برای همین چادرمو می كشیدم جلوتر و به سرعت از كنار پسرای مزاحم رد میشدم گاهی وقتی به خونه می رسیدم انقدر نفس نفس میزدم كه مادرم میگفت :مگه حولی خوب یكم دیرتر برس خونه
سیما گفت: ولی اصلا به ظاهرت نمیاد قبلا چادری بودی
مارال گفت : اره و بودم ولی نه بخاطر علاقه قلبیم بلكه بخاطر احترام به پدر و مادرم . برادر و پدر خیلی غیرتی بودن وقتی به دبیرستان رفتم دیگه سر و كله خواستگارام پیدا شد مادر و پدر اصلا با ازدواج فامیلی موافق نبودن من هم اینقدر توی گوشم خونده بودن كه خوشگلم و می تونم بهترین اقبالو د اشته باشم كه می خواستم با كسی ازدواج كنم كه توی همه محل و فامیل زبانزد خاص و عام بشم
از بین همه پسرایی كه به خواستگاریم می اومدن یا پیشنهاد دوستی میدادن هیچكدومو در سطح خودم نمیدیدم
چند ماهی بود كه وقتی به دبیرستان می رفتم سر راهم شركتی بود كه مدیر عاملش یك پسر خیلی جذاب شیك پوش و پولدار بود . دقیقا همون مرد ارزوهای من. دوستام می گفتن اگر تو بخوای میتونی مخشو بزنی .من هم كم كم به او كه اسمش بهراد بود علاقمند شدم ولی بهراد برعكس همه به من توجهی نمیكرد.
دیگه حرصم گرفته بود كه چطور من نتونستم مخ بهرادو بزنم
دوستام می گفتن بخاطر چادری هست كه سرت میكنی از سرت دربیار اونوقت

ببین چطوری عاشقت میشه
ولی من میگفتم اگر دادشم ببینه من بی چادر هستم می كشتم .
ولی اینقدر عاشق بهراد شده بودم كه راضی شدم چادرمو از سرم در بیرم
به پیشنهاد دوستام كمی هم آرایش كردم و یك روز بجای مدرسه رفتم شركت بهراد و یك نامه نوشتم و در اون نوشته بودم كه دوستش دارم و می خوام كه باهاش باشم به هر قیمتی كه شده
وقتی وارد شركت شدم یك محیط خیلی شیك و تر تمیز جلب توجه میكرد به منشی گفتم با مدیر عامل كار دارم
از اون اصرا ر كه چه كاری دارید/؟ و از من انكار كه كار شخصی دارم
بلاخره بعد ساعتها وارد اتاق شدم بهراد داشت با تلفن حرف میزد و پشتش به من بود ولی وقت برگشت و من و دید برق شیطنت مردانه ای در چشمانش در خشید لبخندی زد و به استقبالم امد
من سرمو پایین انداخته بودم احساس میكردم صدای تپشهای قلبمو همه میشنون پس خیلی سریع با لكنت گفتم :من این نامه رو برای شما نوشتم میشه بخونید و الان جوابشو بهم بدید؟

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 مهر 1387    | توسط: mohana m    | طبقه بندی: کاش یک زن نبودم(داستان)،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

کاش یک زن نبودم

قسمت دوم

بهراد شروع كرد به خواندن نامه ودرحین خواندن نامه لبخند میزد بعد كه نامه تمام شد من نفسم را در سینه حبس كردم و منتظر جواب بهراد شدم
بهراد گفت :آشنایی با شما دختر خانم خوشگل و دوست داشتنی باعث افتخار منه . و شماره موبایلشو روی یك تكه كاغذ نوشت و خیلی مودبانه یك شاخه گل از توی گلدان گل روی میزش در آورد و به طرف من دراز كرد و گفت :من منتظر تماس شما هستم
نفهمیدم چطوری خداحافظی كردم و با چه سرعتی خودمو به دوستام رسوندم كه توی پارك منتظرم بودند اون روز از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم و همه دوستامو بستنی مهمون كردم .
از روز بعد من هر روز با بهراد تا تلفن عمومی تماس می گرفتم ولی اون راغب نبود كه برای دیدنم از شركتش خارج بشه و كارهاش رو بهانه میكرد و می گفت چون شركت خودمه نمیتونم بیام ولی خیلی مشتاق دیدارتم تو بیا شركت من اینطوری هم تو رو می بینم هم به كارهام میرسم.
من حسابی عاشقش شده بودم و هر شب به یادش می خوابیدم سال آخر دبیرستان بودم وبا روحیه ای كه پیدا كرده بودم حسابی در درسهام نمرات خوبی میگرفتم . بعد از مدرسه میرفتم دستشویی پارك چادرمو در میآوردم ولی روسری كیپی سرم می كردم و یك ر‍ژ لب دخترانه می زدم و با یك شاخه گل به دیدن بهراد می رفتم و به خانوادم. می گفتم كه دبیرستان كلاس تست زنی برامون گذاشتن. ولی در دلم احساس گناه می كردم كه چرا دارم دروغ میگم و احساس میكردم رابطم با بهراد كه یك نامحرمه گناه محسوب میشه
دوستام میگفتن :دختر امل بازی درنیار همه دخترا حسرت اینو می خورن كه بهراد یك نیم نگاهی بهشون بندازه ولی اون عاشق تو شده تو به هر قیمتی شده باید بهرادو مال خودت كنی. هم پولداره هم خوشتیب دیگه چی میخوای ؟
حرفای دوستام بیشتر تحریكم میكرد و باعث میشد ترسی كه از رفتن به شركت بهراد داشتم كمتر بشه
بهراد هر روز حرفای عاشقانه به من می زد و خانمی من صدام میكرد و می گفت خانمی من ما مال همدیگه هستیم پس از چی می ترسی
ولی احساس گناه یك لحظه راحتم نمی ذاشت . یه روز بعد از كلاس معارف رفتم پیش دبیر معارفمون
گفتم : خانم می خواستم یك سوالی بپرسم
خانم رحمانی در حالیكه چونه مقنعه شو بالا میاورد تا حاظر بشه از كلاس بره بیرون یك لحظه ایستاد و گفت :بپرس عزیزم هر سوالی باشه من سعی میكنم كمكت كنم
پرسیدم :اگر دختر و پسری همدیگرو دوست داشته باشن گناه داره؟
خانم رحمانی گفت : نه دخترم دوست داشتن یك نعمت الهی كه هیچكس منكرش نیست از عشقی زمینی ادمها به عشق اهی میرسن
پرسیدم :اگر این دختر و پسر با هم صحبت كنن و همدیگرو ببینن چطور اونم گناه نیست ؟
گفت : خوب این بحثش جداست ولی اگر خانواده ها در جریان نباشن گناهه چون مممكنه شیطون سراغشون بیاد و هر دوتا برای هم نامحرمن و این كار گناهه
گفتم :خوب در سن و سال ما ، دختر و پسرها دوست دارن با جنس مخالف صحبت كنن بیرون برن این یك حقیقته و هیچكس نمیتونه منكرش بشه درسته ؟
گفت : عزیزم دختر و پسرای جوان به سن شما باید سر خودشونو با درس و كار گرم كنن یا اگر این نیاز خیلی بهشون فشار اورد باید ازدواج كنن نه اینكه با هم رابطه پنهانی داشته باشن
پرسیدم : حالا اگر به قصد آشنایی قبل از ازدواج با هم باشن این هم اشكال داره ؟
گفت :اگر خانوادهه در جریان باشن نه
پرسیدم : اگر نباشن چی ؟ یعنی وقتی به تفاهم رسیدن بخوان به خانوادهاشون بگن چی؟ پس باید چیكار كنن كه گناه محسوب نشه
خانم رحمانی گفت :خانم نعمتی گناه ، در هر حال گناهه ولی فقط یك راه داره كه گناه محسوب نشه و اون اینكه باید با هم محرم بشن
پرسیدم : یعنی عقد كنن ؟ اینطوری كه همه خانواده می فهمن
خانم رحمانی در حالیكه چادرشو سرش میكرد گفت : نه منظورم اینه كه باید صیغه محرمیت بین خودشون بخونن
زنگ تفریح تموم شده بود و خانم رحمانی باید سر كلاس دیگه ای می رفت در حالیكه داشت می رفت گفت بعدا بیشتر باهم صحبت می كنیم در این باره عزیزم

از اون روز به بعد به این فكر میكردم كه ما باید بین هم صیغه محرمیت بخونیم توی كلی رساله و...... گشتم تا بالاخره ایه صیغه رو پیدا كردم ولی بهراد این جیزارو قبول نداشت میگفت محرمیت به دل آدمهاست یك آیه هیچوقت نمیتونه دوتا دل و به هم نزدیك كنه یا از هم دور كنه .
امتحاناتم شروع شده بود و احساس میكردم روحیه سابق و ندارم كه به درس خوندنم ادامه بدم
وقتی بهراد بی حوصلگی من و حتی توی روابطمون دید قبول كرد و ما بین هم صیغه محرمیت خوندیم به مدت 3 ماه و مهرم و 14 تا حبه قند كرد ولی بدون شاهد بدون مدرك یك جمله ای بود كه بین خودمون خوندیم و گفتیم :قبلت
روابطمون خیلی صمیمی شد و من فكر میكردم كه بهراد دیگه شوهرمه و بالاخره انقدر بهراد توی گوشم خوند كه اون اتفاقی كه نباید می افتاد بالاخره افتاد...........
ترس ووحشت ، از بی آبرویی تمام وجودمو پر كرده بود همش گریه میكردم و هر روز ازش خواهش میكردم كه زودتر بیاد خواستگاریم ولی بهراد هر روز یك بهانه جدید می اورد و می گفت دیر یا زود داره سوخت و سوز نداره
یك روز تابستانی با بهراد رفته بویدم ناهار بیرون كه یك دفعه سنگینی نگاهی رو پشت سرم احساس كردم برگشتم و تمام دنیا رو سرم خراب شد. برادرم علی بود كه زل زده بود به من و از شدت خشم سرخ شده بود
بهراد متعجب یك نگاه به من میكرد و یك نگاه به علی
علی دستامو محكم گرفت و منو از سر جام بلند كرد
همه توی رستوران داشتن نگاهمون میكردن و من هر چی خواستم برای علی توضیح بدم فقط فریاد میزد : خفه شو
یك نگاه غضبناك به بهراد كرد و گفت: حال تو عوضی رو هم میگیرم
در طول راه هیچ حرفی با من نزد میدانستم كه آخر عاقبت خوبی در انتظارم نیست با غیرتی كه توی این مدت از علی دیده بودم همیشه از همین موضوع می ترسیدم ولی از طرفی پیش وجدان خودم راحت بودم كه من گناهی نكردم و بهراد به من محرم بوده و قصدش هم ازدواجه و منوو ترك نمیكنه
وقتی به خونه رسیدیم علی منو توی اتاقم هل داد و درو روم بست و از پشت درو قفل كرد
من فریاد می زدم :علی اشتباه میكنی بذار حرف بزنم
و علی فریاد میزد میرم پیش آقا جون تا تكلیفتو روشن كنه و درو به شدت بست و از خونه خارج شد
منم از تلفن اتاقم به بهراد زنگ زدم و با گریه شروع كردم به تعریف كردن ماجرا
بهراد دلداریم میداد و با خونسردی گفت : خانمی من هیچ نگران نباش من تنهات نمی زارم تو مطمئن باش من و تو مال همیم و اگربرادر یا پدرت پیش من بیان من تو رو از اونها خواستگاری میكنم . گل من قصه نخور حیف چشمای قشنگت نیست كه بارونی بشن ؟
وقتی گوشی رو قطع كردم احساس آرامش میكردم برام فرقی نداشت كه چه اتفاقی برام می افته چون احساس میكردم بهراد پشتمو خالی نمیكنه.
نیم ساعت بعد علی همراه پدر آمدن خونه . پدرم از وقتی در خونه رو باز كرد شروع كرد به دادو بیداد و میگفت : من فكر میكردم مصطفی پسر احمد آقا چون از ما جواب منفی شنیده اون مزخرفاتو میگفت كه می گفت جلو دخترتو بگیر حیف دختر نجیبت دست اون گرگ افتاده . منه احمق باورم نشدو با مصطفی كلی دعوا كردم و از مغازه بیرونش كردم وااااااااای خدایا منو ببخش به بنده خدا چقدر بدو بیراه گفتم حالا باید با خفت هر چه تمامتر سرمو كج كنم و برم ازشون عذر خواهی؟؟؟؟؟؟ ااین دختره چشم سفید از اطمینان ما سو استفاده كرد خیر نبینی دختر كه برام آبرو نذاشتی این ننگو چطوری تحمل كنم؟
مادر از همه جا بی خبر وارد خونه شد و وقتی داد و بیداد پدر را شنید گفت : چی شده مارال چیزیش شده؟
علی گفت : كاش مرده بود و شروع كرد به تعریف كردن داستانی كه اتفاق افتاده بود
مادر اشك می ریخت و میگفت : چطور تونست این كارو بكنه ؟دختر آخه تو چی كم داشتی ؟تو این شهر دیگه نمی تونیم سر بلند كنیم دیگه با چه رویی توی این محله زندگی كنیم؟
هر چی مادر میگفت علی بیشتر حرص و جوشی میشد بطرف در هجوم اورد و كمربند شروع كرد به كتك زدن من
من جیغ و داد كردم فریاد كشیدم ولی فایده ای نداشت یك گوشه كز كرده بودم و زیر مشت و لگد علی خرد شدن استخوانهامو احساس میكردم
من فریاد می زدم : بخدا اون قصد بدی نداشت می خواد با من ازدواج كنه
علی گفت : خیلی بدبختی كه باورت بشه اون مرتیكه اگر ادم درست وحسابی بود می اومد مثل ادم خواستگاریت دختری كه با پسری دوست بشه لایق زنده بودن نیست
پدر بجای اینكه جلوی علی رو بگیره صدای فریادش از اتاق بغلی می اومد : بدبخت شدیم
مادر شیون كنان بطرف علی دوید و دستشو گرفت و گفت :تو رو امام حسین ولش كن شاید راست بگه اونوقت جواب خدارو چی میدی؟شیرمو حلالت نمیكنم اگر به حرفش گوش ندی . ادرس پسررو بگیر برو ببین حرف حسابش چیه ؟تو این بدبختو كشتی
علی یك تكه جلوم انداخت و گفت فقط بخاطر عزیز این كارو می كنم یالا ادرسو بنویس ولی به ولای علی اگر دروغ گفته باشی عزیزو به عزات میشونم
و با عجله ادرسو از دست من قاپید و همراه پدر از خونه خارج شدند.
من اشك می ریختم و تمام دهنم پر از خون شده بود بازو و كمرم به شدت درد میكرد مادرم كمكم كرد تا از جام بلند شدم .
احساس تنفر عجیبی نسبت به علی احساس میكردم كه چطور به خودش اجازه داد كه بخاطر حرف مردم اینطوری به جون تنها خواهرش افتاد .
مادرم اشك می ریخت و به بدنم پماد می مالید و می گفت :دستش بشكنه نگاه كن چه به روزش انداخته
آخه دختر این چه كاری بود كردی ؟
من اما بیشتر از درد جسمم روحم و قلبم شكسته شده بود میدانستم كه طبق قولی كه بهراد به من داده علی حتما از كارش پشیمان میشه و اونوقت تا آخر عمرم هیچوقت نمی بخشمش
دل توی دلم نبود و كنار پنجره منتظر علی و پدرم نشسته بود هر ثانیه برام یك ساعت میگذشت تا بالاخره ساعت 9 شب به خانه آمدند
پدر انگار در این چند ساعت گرد پیری روی صورت و موهاش نشسته بود و تا به اون روز پدر بشاش و شادابمو اینقدر ناراحت و افتاده حال ندیده بودم.
مادر به حیاط رفت به استقبال انها و با هم وارد خانه شدند مادر در حالی كه كت پدر را میگرفت گفت : حاجی خسته نباشی چی شد ؟ كی میاد ؟
پدر دست در جیب كتش كرد و نامه ای را بدست مادر داد
مادر شروع به خواندن كرد یك نگاه به من میكرد و یك نگاه به نامه و اشك از چشمانش جاری شده بود.
پدر گفت :این دختر امروز آبروی چندین ساله منو برد امروز تحقیر شدم حتی جلوی این پسره آخه دختر تو خانوادت چه كمو كاستی داشتی كه اینكارو كردی
با بغض پرسیدم : مگه چی شده ؟ بهراد و ندیدین ؟ چی گفت بهتون ؟
علی با حالت خشم و غضب گفت : هیچی چی می خواستی بگه با اون گندی كه تو زدی دوغرتونیمشم بالا بود . اقا بهراد شما این نامه رو كه شما براش نوشته بودین داد به ما و گفت دختر شما به من پیشنهاد دوستی داده من قبول نمی كردم ولی اون اصرار داشت و هی می اومد شركت من اگر باور ندارین از منشیم بپرسین . بهراد گفت من اصلا نامزد دارم و قصد ازدواج با دختر شمارو نداشتم وندارم دختر شما داشت زندگی من و نامزدمو بهم می ریخت و اون روز من توی رستوران داشتم به دخترتون می گفتم كه دست از سر من برداره.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 مهر 1387    | توسط: mohana m    | طبقه بندی: کاش یک زن نبودم(داستان)،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

کاش یک زن نبودم

قسمت سوم

باورم نمی شد بهراد این حرفها رو زده باشه با بغض و فریاد گفتم : تو دروغ می گی اصلا تو از من از بچه گی هم خوشت نمی اومد و به من حسادت میكردی . اون به من قول داده هیچوقت نمیتونه این حرفارو زده باشه
پدرم مثل اسپند روی آتیش از سر جاش پرید و یك سیلی محكم به صورتم زد طوری كه چند قدم به عقب كشیده شدم و گفت : خفه شو دختره چشم سفید دیگه نمی خوام ببینمت تو باعث ننگ ما هستی دیگه دختری به اسم مارال ندارم تو نمی تونی بفهمی چقدر برای یك پدر سخته وقتی بشینه و این حرفارو از یك پسر نانجیب بشنوه كاش زمین دهن باز میكرد و من و میبرد همراه خودش كاش امشب بخوابم و فردا بیدار نشم
من و با شدت هل داد توی اتاق و در رو به روم قفل كرد.
مادر م از اون طرف شیون میزد ولی كاری از دستش بر نمی اومد پدر این دفعه به طرف مادر رفت و با پرخاش بسیار شروع كرد به مادرم بد وبیراه گفتن.
تا اون زمان هیچوقت ندیده بودم پدر و مادرم صداشونو روی هم بلند كنند و با بی احترامی با هم صحبت كنن ولی من باعث شده بودم این حریم شكسته بشه .
دنیا برام به آخر رسیده بود وقتی یاد حرفهای بهراد می افتادم به یاد قول وقرارهاش و به یاد نهایت نامردی كه در حق من كرده بود دوست داشتم آتیشش بزنم . ولی در اون شرایط چیكار میتونستم بكنم ؟ تازه اگر مادر و پدر میفهمیدن كه دختر عزیز دردونشون چه به روز خودش اورده دیگه منو زنده نمی زاشتن.
ولی با خودم فكر میكردم مگه كشكه من و اون با هم محرم بودیم اون حكم شوهر منو داشته نمیتونه زیر همه چیز بزنه.
دوست داشتم اون شب ، شب آخر زندگیم باشه و ای كاش پدرم یا علی زیر شلاق اون روز منو میكشتن اونوقت الان اوضاع و احوالم اینطوری نبود و مجبور نبودم دوریشونو تحمل كنم و به هر خفتی تن بدم.
چند روز در اتاق حبس بودم مادرم برام غذا می اورد ولی حتی یك كلام هم با من حرف نمی زد من هم به یك نقطه خیره شده بودم و لب به غذا نمیزدم مادرم هم ظرف غذا را دست نخورده میبرد بدون اینكه اصراری داشته باشه به غذا خوردنم . انگار توی اون عالم نبودم هر شب كابوس میدیدم و به فكر یك راه حل بودم ولی تمام راه حلها به بن بست ختم میشد.
از فرط بی غذایی ضعیف شده بودم و یك روز به خودم آمدم دیدم كه در بیمارستانم و سرم به دستم وصل هست 3 روز بیمارستان بودم ولی در این مدت نه پدر ونه علی به دیدنم نیامدن و فقط مادر سنگ صبورم شده بود و از شب تا صبح پای جا نماز اشك می ریخت و دعای توسل می خوند .
هنوز چند روز از برگشتنم به خانه نگذشته بود كه یك روز قفل سكوت پدر شكست یك چادر سفید به من داد و گفت : اینو سرت كن و یك كم به خودت برس امشب مهمان داریم .
مهمان اون هم با این اوضاع و احوال .......... فكر كردم شاید یكی از اقوام برای عیادتم می آیند
نزدیك غروب مهمانها آمدند با دسته گل و شیرینی ولی نه .........ای وای ........اون فرهاد بود خواستگار سابقم كه چندین بار تا بحال به خواستگاریم آمده بود و جو.ب رد شنیده بود
مادر وارد اتاقم شد و گفت : این دفعه دیگه حق نداری بیخودی بهانه بیاوری . تا این بی آبرویی به گوش همه نرسیده باید زودتر ازدواج كنیحالا چطور میتونستم به خانوادم بفهمونم كه من جز با بهراد نمیتونم با كسی ازدواج كنم یعنی مجبور بودم ؟
و اگر می فهمیدند من چطور میتوانستم توی روی خانوادم نگاه كنم
چادر سفیدمو سرم كردم و سینی چای بدست وارد پذیرایی شدم
تحسین همگان بلند شد ........ وای چه عروس خوشگلی .......وای چه عروس خوش قدوبالایی ماشاالله .خدا حفظش كنه براتون . نجابت از چهرش میباره
مادر میگفت :شما لطف دارید كنیز شماست
فرهاد پسر یكی از دوستان پدر بود پسری نجیب كه نجابت خودش و خانوادهش شهره شهر بود دانشجوی مكانیك بود از نظر خانوادگی بسیار مومن بودن كم حرف بود و در تمام مدت خواستگاری گلهای قالی رو نگاه میكرد
من كه همیشه آرزوی یك همسر خوشتیپ و سروزبون دارو داشتم هیچوقت نتونسته بودم به فرهاد به عنوان یك همسر نگاه كنم برای همین هر دفعه جواب منفی داده بودم و پدرو مادرم هم بخاطر اینكه فكر میكردند من دختر بسیار فهمیده ای هستم اختیار تصمیم گیری را به خودم داده بودند ولی حالا با این شرایط نمیتونستم روی حرفشون حرف بزنم .
در همون جلسه خواستگاری قرار ومدار بله برون و عقدكنان را گذاشتند و من مات و مبهوت از اینكه چه داره بر سرم میاد بودم.
پدرم میگفت :تو باعث ننگ ما هستی دیگه نمی خوام توی این خونه باشی و چشمم به چشمات بیفته
علی در تمام این مدت كلامی با من صحبت نمی كرد و مادرم با نگرانی و درسكوت و خلوت خودش سر نماز برام دعا میكرد و اشك می ریخت .
چطور می تونستم از فكر بهراد بیرون بیام در حالیكه اینقدر ادعای عاشقی میكرد و از پشت به من خنجر زده بود فكر انتقام تمام ذهنم و به خودش مشغول كرده بود
چطور می تونستم با فرهاد كنار بیام و باهاش زندگی جدیدی را شروع كنم ؟و از طرفی اگر می فهمید اون دختر نجیبی كه از من در ذهنش خودش ساخته من نیستم ، چطور می تونستم توی چشمام نگاه كنم . اگر خانوادم میفهمیدند كه من از اعتماد اونها سوء استفاده كردم و گذاشتم یك نامرد چه بلایی بر سرم بیاره اونوقت یك لحظه هم من رو زنده نمیذاشتن .
تمام وجودم از عذاب وجدان پر شده بود بعد از چند هفته كه خیال پدر و مادرم راحت شد و دعواها فروكش كرد اجازه پیدا كردم كه چند ساعت به خانه دوستم برم تا یكمی روحیه ام عوض بشه .
در راه خودمو به یك تلفن عمومی رسوندم و با موبایل بهراد تماس گرفتم
مارال: الو سلام بهراد . منم مارال حالت خوبه؟
بهراد : مارال......... بجا نمیارم
مارال : بهراد تو رو خدا جواب منو بده و من همه امیدم به تواه . بهراد منو دارن به زور شوهر میدن خواهش میكنم بیا خواستگاریم
بهراد : خوب مباركه ایشالا
مارال : بهراد تو چرا اون دروغهارو به پدر و برادرم گفتی ؟
بهراد : من .........من هیچوقت به هیچكس دروغ نگفتم و مگه دروغ گفتم كه نامه رو تو به من دادی ؟ مگه دروغ گفتم تو برام 
مزاحمت ایجاد میكردی؟
مارال با اشك : آخه بهراد چرا اینقدر بی انصافی . تو خودت میگفتی ، خانمی من ، .ما بین هم صیغه خوندیم
بهراد :دست از این بچه بازیها بردار یكم تو دنیای امروز زندگی كن ، از من به تو نصیحت راحت زندگی كن هیچی رو سخت نگیر ... تازه كدوم دفتر خونه ای شاهد بوده ؟ كجا ثبت شده ؟ می تو نی برو ثابت كن
مارال : بهراد كنیزیتو میكنم ولی خواهش میكنم.........
بهراد : من نه كنیز می خوام نه زالویی مثل تو كه می چسبه و ول كن نیست
و گوشیشو با كمال بی رحمی روی من قطع كرد.
وقتی به خونه دوستم رسیدم یك دل سیر توی بغلش گریه كردم و باهاش دردودل كردم ولی روم نمیشد به هیچكس بگم كه مشكل اصلی من چیه .
جند روز بیشتر به مراسم عقد كنانم نمونده بود و من مستاصل بودم كه چه راه فراری داشتم ؟ هر روز بیشتر به بن بست میخوردم و می دونستم اگر حقیقت و بگم هیچكس دیگه نمی خواد تو صورتم نگاه كنه مرتب به خودم میگفتم : بچگی كردی مارال حالا هم باید تاوانشو پس بدی
فرهاد پسر بدی نبود . اینقدر ساده بود و پاك كه تا بحال مستقیم توی چشمانم نگاه نكرده بود و منو مارال خانم صدا میزد .
وقتی فرهادو میدیم از خودم بدم می آمد كه چطور میتونم با زندگی جوانی به این پاكی بازی كنم ؟
تا اینكه بالاخره تصمیم نهایی مو گرفتم ....
ساعت 5 صبح از كابوسی وحشتناك بیدار شدم خواب دیدم توی یك قبری هستم كه اطرافش پر از آتشه و فرهاد بر سر و صورت من سنگ می انداخت و پدر و مادرم می خندیدند كه خوب شد این دختره مرد و این ننگ و با خودش به گور برد
وقتی از خواب پریدم با عجله به سمت كمد لباسهام رفتم و چمدتانم رو از لباسهام پر كردم كمی پول و شناسنامه و طلاهایی كه از دوران كودكی به عنوان هدیه به من داده بودند رو در چمدانم ریختم .
نامه ای نوشتم و از پدر و مادرم عذر خواهی كردم و نوشتم من برای شما دختر خوبی نبودم و میدونم از اعتمادتون سوء استفاده كردم ومن میرم ولی وقتی بر میگردم كه حتما پدر به من افتخار كنه و باعث ننگش نباشم.
چمدانم رابرداشتم و در سكوت از خانه خارج شدم در حالیكه اشك می ریختم از كوچه و پس كوچه های شهرمون گذشتم و با تك تك خاطراتم وداع كردم.
مجبور بودم تا ساعت 8 منتظر اتوبوس به مقصد تهران بمونم ولی اطمینان داشتم كه تا اون ساعت هیچكس متوجه غیبت من نمی شه .
عقربه های ساعت به سرعت به ساعت 8 نزدیك شدند و من با كوله باری از غم و تنهایی با این اتوبوس داشتم پا به دنیای ناشناخته ای میگذاشتم .

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 مهر 1387    | توسط: mohana m    | طبقه بندی: کاش یک زن نبودم(داستان)،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

کاش یک زن نبودم


(قسمت چهارم)

در تمام طول راه به حرفهای اون روز خانم رحمانی دبیر معارفمون فكر میكردم. و ای كاش به حرفش هیچوقت گوش نداده بودم اگر اون روز من به حرفهای خانم رحمانی عمل نكرده بودم ایا امروز مجبور به این كار بودم ؟ اگر قول و قرارهای بهراد و جدی نگرفته بودم باز هم سرنوشتم الان تنها نشستن توی اتوبوس و رفتن به تهران بود؟ چه سرنوشتی توی تقدیر من نوشته شده؟ چرا من..... آخه چرا من........
همیشه از مرگ می ترسیدم در غیر اینصورت حتما خودكشی میكردم تا مجبور نباشم برای ادامه زندگیم بار سنگین این خفت و روی دوش بكشم و مجبور باشم همیشه توی زندگیم با یك دروغ زندگی كنم
از طرفی به اتفاقاتی كه بعد از رفتنم از خانه فكر میكردم تمام وجودم به لرزش می افتاد خرد شدن و شكستن پدر و مادرم جلوی خانواده فرهاد جلوی فامیل . .. خانوادم دیگه چطور میتونستن توی اون شهر زندگی كنن؟
گاهی فكر میكردم دوباره برگردم به شهرمون ولی دیگه همه چیز تموم شده بود ساعت 3 بعد از ظهر بود و حتما تا حالا دیگه همه از فرار من باخبر شده بودند دیگه نمیتونستم كتكهای علی و تحقیرهای پدرم رو تحمل كنم ولی دلم برای مادرم می سوخت/.
و بالاخره به تهران رسیدم شهری كه تا بحال ندیده بودم و وقتی از كنارمیدان آزادی میگذشتیم انگار همه دردهامو فراموش كرده بودم و با یك حیرت غیر قابل وصف به پنجره اتوبوس چسبیده بودم و اطراف و نگاه میكردم هیچكس به هیچكس كاری نداشت و احساس میكردم وارد یك شهر ازاد شدم
وقتی از اتوبوس داشتم پیاده میشدم چادرمو گذاشتم روی صندلیم و پیاده شدم
بعد از چند دقیقه شاگرد راننده فریاد زد : خانم خانم چادرتون یادتون رفت
من هم گفتم : دیگه بهش احتیاج ندارم مال خودت بده به مادر یا خواهرت
و شاگرد راننده بهت زده به دور شدن من نگاه میكرد
دلم می خواست توی این شهر كه هیچكس منو نمی شناخت طوری زندگی كنم كه دلم می خواست . دوست داشتم اینجا درس بخونم دانشگاه برم آزاد زندگی كنم و به یك جایی برسم و برگردم شهرم و به پدرم ثابت كنم كه من باعث ننگشون نیستم و نبودم و قدردان زحماتشون بودم. ولی اینها آرزوهای محال و دور از دسترسی بود كه من اون روز باهاشون دلخوش بودم.

با علاقه زیادی به اطرافم نگاه میكردم شلوغی ،فریاد ، آلودگی صدای فریاد رانند های تاكسی رستورانهای بزرگ و دختر و پسرهایی كه خیلی راخت بدون اینكه كسی نگاهشون كنه دست در دست كنار هم راه می رفتن و باهم صحبت میكردن.
حسابی جو گیر شده بودم احساس میكردم چقدر بد تیپ و ساده هستم در برابر دیگران.
به دستشویی یك پارك رفتم و روسری كه مادر فرهاد برام خریده بود بر سر كردم و برای اولین بار بدون ترس و واهمه موهامو حسابی از جلو گذاشتم بیرون و با لوازم آرایشی كه طناز برای تولدم خریده بود و هیچوقت اجازه استفاده از اونهارو نداشتم ، شروع كردم به آرایش كردن
وقتی در آینه خودمو دیدم به وجد اومدم و از قیلفه جدیدم خیلی خوشم اومد احساس زیبایی عجیبی میكردم و با خودم گفتم : بابا ای ولا داری مارال دست هر چی دختر سوسوله تهرانیه از پشت بستی
از یك راننده تاكسی پرسیدم : آقا من اینجا مسافرم می خواستم ببینم اینجاها رستوران خوب كجا هست ؟
راننده كمی فكر كرد و گفت :چند تا رستوران عالی و شیك توی خیابون شریعتی هست اونجا ماشینهای خطیش ایستاده . با فریاد و به زبان تركی به یك راننده دیگه چیزی گفت و هر دو باهم زدن زیر خنده
راننده دومی گفت : حاج خانم بیا سوار شو من مسیرم اون طرفیه
نگاههای راننده های تاكسی خیلی هوس بازانه بود و همین باعث شد خودمو كمی جكع و جور كنم و سوار تاكسی شدم .
شهر تهران شهر بینهایت شلوغی بود ترافیك در همه جا غوغا میكرد
راننده كنار یك رستوران بسیار شیك ایستاد و گفت: خانم همینجاست بفرمایید
یك رستوران خیلی شیك بود به هر طرف چشم مینداختم دختر و پسرهای جوان كنار هم نشسته بودند و داشتن غذا می خوردن به تنهایی سر یك میز نشستم و برای خودم سفارش غذای مخصوص رستوران و دادم
خیلی از پسرها كه حتی با دختر هم آمده بودن زیر زیركی نگاهم میكردن و من معنی نگاهاشونو نمی فهمیدم
از بین این پسرها جوان بسیار شیك و مودبی پشت صندوق رستوران نشسته بود كه از بدو ورود منو زیر نظر داشت ، غذا كه تموم شد صورتحسابو دادم و از رستوران خارج شدم
هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودم كه صدای اون جوان منو در جای خودم میخكوب كرد
خانم خانم میسه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
گفتم:بله بفرمایید
گفت :سلام من سیامك هستم می خواستم جسارت كنم و ببینم میشه بیشتر با شما آشنا بشم؟
قند توی دلم آب شده بود كه هنوز یك روز از آمدنم نگذشته تونستم یه پسر تهرونی رو تور كنم ولی نمیدونستم چطور برخورد كنم از طرفی بعد از بهراد از مردها بدم می امد ولی با خودم فكر كردم شمارشو میگیرم برای روز مبادا خوبه توی این شهر غریب از طرفی پسری كه توی این رستوران كار میكنه حتما خیلی وضع مالیش باید خو ب باشه
گفتم:من خیلی اینجا نمیام ولی اگر دوست دارید میتونید شمارتونو بدید ..شاید البته شاید ،باهاتون تماس بگیزم

سیامك خیلی خوشحال شد و شماره موبایلشو نوشت روی یك تكه كاغذ و با ذوق بچه گانهای گفت: میشه امشب در خدمتتئن باشم ؟شما واقعا زیبا هستید . نمیشه یك لحظه چشم از شما برداشت
از تعریف سیامك به خودم بالیدن ولی حرفی نزدم
پرسید:اسمتون چیه؟
گفتم :اسمم........... اسمم كیاناست .
گفت :اسمتونم مثل خودتون زیباست . الان كجا می خواید برید؟
گفتم نمیدونم ........شمال شهر شما كه اینقدر تعریف شیك بودنشو میكنن كجاست ؟
با تعجب پرسید: شهرمون ؟ مگه شما ساكن تهران نیستید
داشتم حسابی سوتی میدادم با دستپاچگی گفتم : اره دیگه شهرتون چون من سالهاست ایران نبودم
سیامك احساس كرده بود كه چه فرد مناسبی رو پیدا كرده خواست به سوالاتش ادامه بده كه
گفتم: بعدا باهاتون تماس میگیرم و با هم بیشتر اشنا میشیم حالا میشه یه ماشین برام بگیرید من اینجا غریبم
گفت :بله حتما باعث افتخار منه اگر كار نداشتم خودم میبردمتون شهرو بهتون نشون میدادم ولی پدر چند روزه كه سفرن و من نمیتونم رستورانو ترك كنم ، شما شهر ما جردن . میرداماد و شهرك غرب .تجریش........ حالا كجا میرید؟
گفتم : اره اره جردن ، شنیدم میخوام برم بازار سرخه برای خرید اسمش یادم رفته بود
یك ماشین دربست برام گرفت و پولشم حساب كرد و من با اكراه با سیامك دست دادم و خداحافظی كردیم
در دلم ذوق كرده بودم كه چقدر زود تونستم مخ یه پسر تهرونی رو بزنم ولی حالا بشینه كه بهش زنگ بزنم ولی عجب پسر لارجی بود كه كرایه تاكسی هم دربستی حساب كرد به راننده گفتم : اقا من ایران نبودم می خوام چند تكه طلا بخرم لطفا منو جایی ببرید كه طلاهای قشنگ و مناسبی داره بعد میریم اون جایی كه اون اقا بهتون گفتن
و راننده به طرف تجریش رفت
وای واقعا فوق العاده بود حرم امامزاده صالح و دو سبك مدرن و قدیمی در كنار هم
من محو تماشای اطرافم شده بودم به یك طلا فروشی رفتم و تمام طلاهایی رو كه با خودم اورده بودم فروختم حدود 500 هزار تومان شد
از دیدن مغازه ها سیر نمیشدم مخصوصا تیپ و قیافه دخترها و پسرها برام جالب بود
بعضی از پسرها با چشمان حریصشون سر تا پای منو بر انداز میكردن و هر از گاهی بهم متلك می انداختن : چه خوشگی تو .........بگو ماه در نیاد وقتی تو هستی ........جیگرتو ...خوش بحال دوست پسرت و.......چه تیپ املی داری تو
برام خیلی جالب بود از شنیدن بعضیهاشون باد تو غبغبم می انداختم و از شنیدن بعضی دیگه از شرم سرخ می شدم
وقتی برگشتم تاكسی دربستی كه سیامك برام گرفته بود رفته بود به ناچار دوباره یك دربستی گرفتم
عقربه های ساعت دیگه ساعت 10 شب و نشون میداد و در یك لحظه بخودم آمدم شب باید كجا می خوابیدم ؟ پدر و مادرم الان چیكار میكننن؟
ترس عجیبی تمام وجودمو پر كرده بود كم كم مغازه ها كركره ها رو پایین میكشیدن هرچه زودتر باید می رفتم به یك هتل یا مسافر خونه ،یك احساس دلتنگی عجیبی وجودمو گرفت و افسوس از اینكه كاش فرار نكرده بودم
از راننده خواهش كردم بایسته تا من از تلفن عمومی یك تماس بگیرم
دلم برای صدای گرم مادرم تنگ شده بود
بعد از چند تا زنگ علی گوشی رو برداشت با صدای گرفته و ناراحت :الو بفرمایید ...الو چرا حرف نمیزنی؟
مادر از اون طرف فریاد میزد حتما ماراله بده تو رو خدا باهاش حرف بزنم و گریه وشیون میكردو صدای پدر را میشنیدم كه میگفت :بگو همون گوری كه رفته بمون و دیگه برنگرده من دختری به اسم مارال ندارم اصلا گوشی رو بده ببینم كه حرف حسابش چیه؟
و من با اشك گوشی رو فورا قطع كردم و بحتل خودم زار زدم كه تا چند وقت پیش چقدر احساس خوشبختی میكردم و حالا تنها توی این شهر غریب چیكار باید میكردم؟
راننده شاهد تمام این صحنه ها بود اینه جلو را بر روی چهره من زوم كرده بود و از اینه با چشمان حریصش منو می پایید
گفتم :آقا لطفا منو به یك هتل برسونید
راننده گفت : ابجی تنهایی؟یعنی تنهایی می خوای اتاق بگیری؟
گفتم :آره ..یعنی نه / همسرم امشب میرسن
راننده گفت : كدوم هتل برم ؟
گفتم :هر هتلی كه به اینجا نزدیكتره
بوی سیگار تمام فضای ماشینو پر كرده بودو یك نوار قدیمی كه صدای دلخراشی داشت
سپیده دم اومدو وقت رفتن .....حرفی نداشتیم ما برای گفتن
به یك هتل رسیدیم راننده گفت :آبجی ما اینجا منتظریم شاید جا نداشته باشه
و یك لبخند بسیار زننده زد كه اون لحظه من معنی لبخندشو نفهمیدم
رزوشن بسیار شیكی با سلام گفت :میتونم كمكتون كنم
گفتم :یك اتاق می خواستم آقا
رزوشن گفت :لطفا شناسنامتون
شناسنامه رو بهش نشون دادم
كمی نگاه كرد و گفت :متاسفم خانم محترم ما از دادن اتاق به خانمهای مجرد معذوریم
گفتم :پس من توی این شهر غریب چیكار كنم؟
گفت :خانم من مامورم ومعذور متاسفم
با دلخوری برگشتم و سوار تاكسی شدم راننده كاملا به طرف من برگشت :چی شد ابجی ؟
گفتم :هیچی میریم یك جای دیگه
چندین هتل و مسافرخانه رفتیم ولی هیچكدوم حاضر نبودن به دختر مجرد اتاق بدن
كم كم روی راننده باز شد و فهمیده بود كه من از خانه فرار كردم
گفت: :یه مسافر خونه اشنا سراغ دارم براتون بریم اونجا ؟
گفتم:واقعا لطف میكنید
راننده گفت:آبجی میگما اگر اقاتون امشب نیان ما در خدمتیم ما غریب نوازیم . و بلند بلند خندید
ترس از راننده كم كم تمام وجودمو پر كرده بود
گفتم : نه حتما بیاد

گفت :خانم كوچولو پس چرا هیچ جا بهت اتاق ندادن؟مجردی نه؟ تو دختر فراری هستی
برای اولین بار بود كه یك صحبت ساده منو تكون داد و فهمیدم از امروز جامعه منو به چه عنوانی میشناسه
فریاد زدم :نگه دار می خوام پیده بشم
راننده سرعتشو بیشتر میكرد :ا ابجی حالا چرا ترش مردی ؟خوب امشب اقاتون پیشتون نیست من كه نمردم . خودم آقات میشم اصلا اگر موافق باشی صیغه ات میكنم
این كلمه منو به یاد خانم رحمانی .. بهراد ....و اون اتفاق انداخت و تمام وجودم از نفرت پرشد
فریاد میزدم :نگه دار عوضی كجا منو میبری ؟
چندین بار سعی كردم در و باز كنم وخودمو پرت كنم بیرون ولی اون قفل مركزی رو زده بود
داشتیم به سرعت از شهر دور میشدیم و وارد جاده های تاریك اطراف شهر.
بجایی رسیدیم كه بنظرم آخر دنیا بود به زور منو از ماشین بیرون اورد : بیا خوشگل من ........حیف نیست امشب و به كام خودت و من زهر میكنی ؟بیا عروسك من . خانمی من
كلاماتش طرز صحبتش همه از یك اتفاق شوم دیگه خبر میداد : ولم كن عوضی
یك سیلی محكم به من زد كه شدت به زمین خوردم
و خیلی وقیحانه گفت :ادای دخترای نجیبو واسه من درنیار اگر نجیب بودی الان اینجا چیكار میكردی؟
و با تمام قدرت منو هل داد صندلی عقب ماشین..................
صبح وقتی بهوش اومدم تنهای تنها وسط جاده خاكی رها شده بودم با لباسهای پاره یك لحظه به یاذ چمدانم و پولهایم افتاده
وای همه پولهامو و چمدانم رو راننده دزدیده بود .......

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 مهر 1387    | توسط: mohana m    | طبقه بندی: کاش یک زن نبودم(داستان)،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

کاش یک زن نبودم


قسمت پنجم

ساعتها در تنهایی اون جاده گریه كردم . به حال خودم به كار بچگانه ای كه انجام داده بودم و به خدا كلی گله و شكایت كردم و از خدا كمك خواستم
دیگه هیچ چیز نداشتم نه پول نه لباس نه شناسنامه
درمانده بودم و نمیدونستم باید چیكار كنم خسته و نالان با قامتی شكسته به را ه افتادم تا به یك آبادی برسم یك ساعت تمام راه رفتم تا به یك رستوران میان راه رسیدم . توی جیبهامو گشتم تا شاید پولی یا كارت تلفنی پیدا كنم ولی فقط یك چیز در جیبم بود شماره تلفن سیامك . همون صندوقدار رستوران كه برای ناهار رفته بودم اونجا ، و اون تنها كسی بود كه توی این شهر غریب می شناختم
خودمو به رستوران رسوندم و گفتم : آقا میشه یك تلفن بزنم
مغازه دار كه حال نذار منو دید گفت :خانم شما حالتون خوب نیست بذارید كمكتون كنم . و میخواست بازوی منو بگیره كه با فریاد اونو پس زدم و گفتم : نه فقط بذارید یك تماس بگیرم
تلفنو بهم نشون داد در حالیكه خیلی كنجكاو شده بود ببینه چه بر سر من اومده
شماره سیامك و گرفتم سیامك خیلی خوشحال شد ازش خواهش كردم كه بیاد دنبالم
بعد از حدود نیم ساعت سیامك خودشو هراسان به رستوران رسوند
گفت :سلام كیانا چت شده چرا اینقدر خاكی و بهم ریخته ای ؟ چرا پیشونیت زخم شده ؟چه اتفاقی برات افتاده ؟مگه جردن نرفتی پس چطوری سر از اینجا در اوردی ؟تصادف كردی؟
در حالیكه تمام بدنم درد میكرد با بغض گفتم :سیامك من اینجا به غیر از تو هیچكس و ندارم تو رو خداكمكم كن
سیامك كمكم كرد تا تونستم خودمو به ماشین برسونم وقتی توی ماشین نشستم سیامك نگاهی به من كرد
گفت : خوب ، برام تعریف كن چه بر سرت اومده
و بغض من تركید وبلند بلند شروع كردم به گریه كردن
سیامك اشكامو پاك كرد و گفت :خیلی خوب نمی خواد حالا چیزی بگی بعدا برام تعریف كن
ومن با لحن منقطع گفتم : سیامك چمدانم . پولهام و لباسهامو دزدیدن
سیامك منو به آرامش دعوت كرد و من همچنان تمام تنم می لرزید و گریه میكردم در تمام طول مسیر بین من و سیامك حرفی ردوبدل نشد و من در ماشین به خواب رفتم .
وقتی بیدار شدم دم در یك درمانگاه بودیم به اتفاق به درمانگاه رفتیم و زخم پیشانیمو بخیه زدن و یك سرم بهم وصل كردند و من دوباره به خواب رفتم ، خوابی كه مثل كابوس بود
وقتی چشمامو باز كردم ساعتها گذشته بود و سیامك بالای سرم بود :كیانا جان حالت بهتر شده؟من خیلی نگرانت شدم اینجا كسی رو داری كه شمارشو بدی به من باهاش تماس بگیرم بیاد دنبالت ؟
گفتم :من اسمم و بهت دروغ گفتم اسمم ماراله من اینجا هیچكس و ندارم یعنی هیچ كجای این كره خاكی هیچكس و ندارم
و پتورو كشیدم روی سرم و زار زار گریه كردم
سیامك خیلی گیج شده بودم انگار با خودش و وجدانش حسابی درگیر شده بود . اون باورش نشده بود كه من هیچكس و نداشته باشم هرچی ازم می پرسید چه اتفاقی برات افتاده فقط میگفتم تصادف كردم و همه چیزمو ازم دزدین
از درمانگاه كه بیرون اومدیم ملتمسانه بازوی سیامك و گرفتم و گفتم :تو چرا باورت نمیشه من تصادف كردم وقتی روی زمین افتادم راننده بجای كمك چمدان و پولهامو دزدید و رفت
سیامك مكثی كرد و گفت :باشه قبول حالا با هم میریم پیش پلیس نشونی های راننده رو میدیم شاید تونستن پیداش كنن خیلی پرخاشگرانه گفتم :" :نه من چهرش یادم نمیاد من باتو هیچ جا نمیام اگرم میخوای اینكارو بكنی منو تنها بذار و برو تا با درد خودم بمیرم ولی اونوقت می فهمم تو بویی از انسانیت و مردانگی نبردی كه یه دختر بدبختو تو كوچه می زاری و میری
سیامك انگار كمی نرم شده بود كه گفت :" چرا دلخور میشی عزیزم من میخواستم كمكت كرده باشم
نمیدونستم باید به سیامك چی بگم ولی میدونستم اگر به كلانتری میرفتم حتما می فهمیدن كه من از خانه فرار كردم و مجبور بودم دوباره برگردم پیش خانوادم ولی با چه رویی .. ولی از طرفی نه پولی داشتم و نه مكانی كه لااقل شب بتونم اونجا بمونم . پشت هم داشتم بد میاوردم ومن هیچ وقت به این چیزا فكر نكرده بودم
من در فكر بودم كه سیامك دم یك پاساژ شیك پارك كرد و گفت : "چند لحظه اینجا منتظر بمون من یه كار كوچولو اینجا دارم زود برمیگردم
ومن به علامت تایید سرمو با بی حالی تكان دادم
از تمام مردها می ترسیدم نمیدونستم باید به چه كسی اعتماد كنم و به چه كسی اعتماد نكنم از حرفها و لحن كلامشون بیزار شده بودم وقتی به یاد بهراد می افتادم و اون راننده تاكسی كه چه بر سر من آوردن بند بند وجودم آتیش می گرفت
سیامك هم حتما یكی مثل اونهای دیگه بود
بالاخره تصمیم و گرفتم در ماشینو باز كردم كه پیاده بشم و سیامك و ترك كنم
هنوز چند قدمی نرفته بودم كه صدایی از پشت سرم گفت :خانمی ببخش انگار خیلی معطلت كردم ولی ارزش این انتظار و داشت ،دیدم لباسات پاره شده رفتم برات مانتو و روسری و یك ذره خرت وپرت برات خریدم ......
و با لحن شیطنت باری گفت :" مارال خانم هنوزم به نظرت من نامردم ؟بیا جلو ببین ازشون خوشت میاد /
باشك و تردید چیزهایی كه سیامك برام خریده بودو نگاه كردم فوق العاده شیك و باسلیقه انتخاب شده بود به عمرم همچین مانتوی شیك نداشتم ولی غرورم بهم اجازه نمیداد قبول كنم حتما سیامك دلش بحال من سوخته بود
گفتم : " نه ممنونم من به اینها احتیاجی ندارم لازم نیست شما هم برای من فردین بازی در بیارین
سیامك با دلخوری گفت :" اینها هدیه آشنایی من و تو ، چه اشكالی داره ؟همه لباسات پاره شده بود باید اون لباسهارو دیگه بندازی دور قابل استفاده نیستند
گفتم :" ولی اینها خیلی باید گرون باشن من نمیتونم قبول كنم ، من نمیتونم به تو پولی بدم بابتشون
با لبخند گفت :"گفتم هدیه است بابت هدیه هم كه از كسی پول نمیگیرن
با خشم و غضب گفتم :"نه من یا قبول نمیكنم یا پولشو بهت میدم من گدا نیستم كه دلت بخواد برام بسوزه
سیامك دیگه از كل كل كردن با من كلافه شده بود گفت:" من منظور بدی نداشتم قبول برو سر كار پولشونو بهم بده ولی بیا اینهارو بگیر كه حسابی از كتو كول افتادم
هدیه ها رو قبول كردم ولی در دلم احساس شادی زیادی میكردم یك تشكر زیر لفظی كردم و دوباره سوار ماشین شدیم
در بین راه سیامك دوباره پرسید :" مارال تو واقعا كسی رو نداری ؟

گفتم :" راستشوبخوای خانوادم توی زلزله همشون كشته شدن فقط من موندم
سیامك با لحن بسیار ناراحتی گفت :" واقعا متاسفم نمی خواستم ناراحتت كنم ، پس چرا به دروغ به من گفتی كه خانوادت خارج هستن و تو از خارج اومدی ؟
گفتم :" من تورو خوب نمیشناختم و دوست نداشتم اسرار زندگیمو به هر كسی بگم
سیامك پرسید :" پس اینجا حتما كسی رو داری كه اینجا اومدی ؟
دروغهامو پشت سر هم ردیف میكردم و میگفتم خیلی زیركانه و ماهرانه احساس میكردم پا به دنیایی گذاشتم كه برای اینكه بتونم با اطرافیانم كنار بیام مجبورم خود واقعیم نباشم برای اینكه دیگران منو قبول كنن باید هویت اصلیمو پشت دروغهام پنهان كنم و از اینكه میتونستم با دروغهام سیامكو رام كنم لذت میبردم میدونستم كه برای اینكار باید از حربه های زنانه هم كمی استفاده كنم . من كه دیگه چیزی برای باختن نداشتم
دستان سیامكو در دست گرفتم و ملتمسانه گفتم :" سیامك كمكم كن من از همه مردها بدم میامد ولی تو جوانمردترین مردی هستی كه من تا حالا دیدم سیامك جان تو تنها كسی هستی كه فكر میكنم میتونم حرفامو بهش بزنم و قابل اعتماده
سیامك دستامو به گرمی فشرد و با لبخند مهربانی گفت :"روی من حساب كن نمیزارم هیچكس آسیبی به تو برسونه ولی تو هم باید با من صادق باشی
من یك آپارتمان كوچیك دارم برای خودم كه هر وقت میخوام تنها باشم یا دلم میگیره میرم اونجا تو میتونی یه مدت اونجا باشی
از اینكه میدیدم سیامك چه دلسوزانه حرفهای منو باور میكنه و از اینكه تونسته بودم برای خودم جا و مكان پیدا كنم خیلی خوشحال بودم
سیامك دوباره پرسید :نگفتی تو تهران فامیل و اشنایی نداری ؟
گفتم :" من اینجا یك عمو دارم ولی عمو و زن عموم خیلی منو اذیت میكردن اینقدر آزارم دادن كه مجبور شدم از خانه شون فرار كنم
سیامك با شدت ترمز كرد و فریاد زد : فرار ؟تو فرار كردی ؟یعنی تو دختر فراری هستی ؟
همه چیز داشت بهم می ریخت نباید اینقدر تند میرفتم از گفته خودم پشیمون شده بودم ولی حرفی بود كه دیگه زده شده بود
در ماشینو به تندی باز كردم و فریاد زدم :"تو داری زود قضاوت میكنی من بهت اجازه نمیدم كه اینطوری با من صحبت كنی تو فكر كردی من كی هستم ؟كاش پدر و مادرم زنده بودن تا من اینهمه خفت و خواریرو تحمل نمیكردم / من از عموی نامردم متنفرم من نمی خوام به خانه اون لعنتی برگردم
سیامك مچ دستمو خیلی محكم گرفت و گفت : تو به من دروغ گفتی بنشین تو ماشین می رسونمت در خونه عموت هر چی باشه اون فامیلتونه
توی بد مخمصه ای گیر كرده بودم دیگه نمی خواستم سرنوشت دیشب شبهای دیگه هم برام تكرار بشهدوست داشتم مثل دخترهای دیگه تهرونی زندگی كنم احساس كمبود محبت شدیدی میكردم
سیامك با لباس خریدنش و با پیشنهاد آپارتمانش و داشتن ماشین شیك و رستوران بهم ثابت كرده بود كه پامو بد جایی نذاشتم و باید هر طوری شده حتی از روی ترحم اونو برای  خودم حفظ میكردم چون بهش احتیاج داشتم
انگار شرایط جدیدم از من یك مارال جدید ساخته بود با شخصیت جدید اون مارال ساده و صادق كه وقتی یك دروغ میگفت تمام طول شب استغفار میگفت دیگه مرده بود من اون سادگی رو تو هم.ون اتوبوسی كه باهاش تهران اومدم همراه چادرم جا گذاشته بودم
به سیامك گفتم :" من حرف اخرم رو میزنم اونوقت خودت تصمیم بگیر .از وقتی بچه بودم همه به من توجه میكردن حتی مردهای فامیل بخاطر زیبایی كه داشتم و زنها در عوض با من لج بودن چون فكر میكردن من باعث میشم شوهراشون زل بزنن به من . ولی خانوادم یك تكیه گاه بودن برای من كه همیشه حافظم بودن
تا اینكه اون اتفاق وحشتناك افتاد و زلزله همه رو از من گرفت عموم با روی باز اومد شهرمون و منو با خودش اورد تهران اما زن عموم از من متنفر بود چون میدید عمو بینهایت به من توجه میكنه و مرتب منوكتك میزد و جلوی همه خوارم میكرد
عموی من ادمه هرزه ای بود كه مست به خونه میامد ومعتاد بود چند بار من و به زور فرستاد تا براش مواد بیارم و لی از همه بدتر این بود كه یك روز كه زن عمو و بچه هاش خونه نبودن عمو مست خونه امد درو از پشت قفل كرد و برای نیت پلیدش شروع كرد به دویدن دنبال من به هر بدبختی بود من خودمو به اتاقی رسوندم و درو از پشت قفل كردم زندگی برام توی اون چهنم دیگه غیر ممكن بود منم وسایلمو جمع كردم و از پنجره پریدم بیرون و فرار كردم
حالا سیامك می خوام منصفانه قضاوت كنی تو بودی به این خفت تن میدادی ؟.....
سیامك حیران نگاهم میكرد و پشت سر هم سیگار میكشید.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 مهر 1387    | توسط: mohana m    | طبقه بندی: کاش یک زن نبودم(داستان)،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

کاش یک زن نبودم


(قسمت ششم )

توی مغزم كلمات و جملات را پشت سر هم میچیدم تا اگر دوباره سیامك ازم سوالی پرسید بتونم قانعش كنم دلم برای سیامك می سوخت ولی چاره ای نداشتم
سكوت عمیقی بین ما حكمفرما شده بود سكوتی كه هرچقدر بیشتر كش پیدا میكرد بر دلشوره من اضافه میكرد سیامك پشت هم سیگار میكشید و معلوم بود خیلی از من دلخوره .

فكر میكردم سیامك تصمیمشو گرفته و منو حتما از ماشینش پیاده میكنه و به همه دروغهام پی میبره ترجیح دادم بیشتر از این خودمو خرد نكنم
در ماشینو باز كردم تا پیاده بشم رو به سیامك كردم و گفتم :" سیامك جان لازم نیست حرفی بزنی من خودم جوابمو میدونم از همه زحمتهایی كه امروز برام كشیدی ازت ممنونم . تو واقعا، واقعا .......بی نظیری
خواستم پیاده بشم كه سیامك مچ دستمو گرفت و با كمی ملایمت گفت :" فقط چند روز می تونی تو آپارتمان من باشی بعد از اون باید یك فكر اساسی بكنی
از خوشحالی نمیدونستم باید چیكار كنم پریدم در آغوش سیامك و از سیامك تشكر كردم و گفتم كه محبتشو هیچوقت فراموش نمیكنم.
سیامك لبخند جذابی زد و گفت :" خیلی خوب خودتو لوس نكن ، می ریم آپارتمان من برو بالا لباسهاتو عوض كن بعد ناهار با هم میریم بیرون
من با شیطنت دخترانه ای گفتم : چاكر شما هم هستیم .. اطاعت میشه قربان
آپارتمان سیامك بسیار شیك و تمیز بود در منطقه زعفرانیه تهران . معلوم بود كه بینهایت به دكوراسیون و تمیزی خونه اش اهمیت میده چیزی كه بیش از همه توجه منو به خودش جلب كرد قاب عكسی بود كه در اتاق خوابش به دیوار زده بود عكس سیامك و همسرش در لباس عروس
دلم هری ریخت پایین ، نكنه سیامك زن داره ؟ اصلا به صلاحم نبود كه به روی خودم بیارم لباسهامو پوشیدم و همراه با سیامك به رستوران رفتیم
وقتی وارد رستوران شدیم همه سیامك و میشناختن و با احترام تمام بهش سلام میكردن
سیامك بهم گفت كه پدرش از تاجرهای معروفه كه اكثرا ایران نیست چندین رستوران هم در تهران داره كه سیامك اكثرا نظارت بر رستورانهای پدرشو و كارای حساب كتاب رستورانها رو بر عهده داره
سیامك یكبار ازدواج كرده بود و از همسرش جدا شده بود
سیامك 2 خواهر داشت كه در آمریكا زندگی میكردند
سیامك تر جیح میداد كه گاهی وقتا تنها باشه بخاطر همین خانه مجردی داشت ولی اكثرابه خانه پدریش می رفت مخصوصا زمانهایی كه پدرش در سفر بود و مادرش تنها بود
تمام روز با هم در خیابانها ی تهران گشتیم و خرید كردیم .
بودن با سیامك به من احساس قدرت میداد احساس میكردم چقدر خوش شانس بودم كه با سیامك آشنا شدم
شب سیامك تا آپارتمانش رسوند و كلید رو به من داد و خودش به منزل مادرش رفت
وقتی می خواستم پیاده بشم سیامك بهم گفت :" مارال ،تو خیلی زیبایی چشمان خیره كننده ای داری امروز به من خیلی خوش گذشت
و من گفتم :" عزیزم تو چشات قشنگ میبینه . سیامك میشه یه خواهش كنم ازت
گفت : آره بگو
گفتم :" میشه هر چه زودتر برام یك كار پیدا كنی ؟ دوست دارم دستم توی جیب خودم باشه . من كه نمیتونم تا ابد توی آپارتمان تو باشم باید فكر یه سر پناه برای خودم باشم
سیا مك گفت :" باشه حتما برات یه كار پیدا میكنم . فكر میكنم نامزد دوستم سعید برای مطب جدیدش دنبال یه منشی خوش تیپ و خوشگل میگرده مطمئن باش از حالا استخدامی ، می خوای فردا باهاش قرار بذارم و همه با هم آشنا بشیم ؟
گفتم :" آره عالیه . سیامك جان ،محبتاتو هیچوقت فراموش نمیكنم تو بهترین مرد روی زمینی امروز بعد از اون همه بدبختی وسختی دوباره لذت خوشبخت بودنو احساس كردم ، بخاطر همه چیز ازت ممنونم
سیامك لبخندی زد و كلید آپارتمانو به من داد و با هم خداحافظی كردیم.
وقتی تنها وارد آپارتمان شدم احساس استقلال میكردم احساس میكردم كه هر كاری دلم میخواد میتونم انجام بدم همیشه دوست داشتم .
احساس كردم چقدر بی كس و بدبختم ، به اون راننده تاكسی ..به پولهایی كه از دست دادم ... به مادرم به پدرم و.........فكر میكردم
شاید خنده دار باشه ولی از اینكه مجبور نبودم كه دیگه خود واقعیمو و عقایدمو پشت اون چادر پنهان كنم و از اینكه میتونستم راحت باشم خوشحال بودم همیشه دوست داشتم مثل خیلی از دخترها شال سرم كنم و نصف موهام از پشت سرم معلوم بشه . دوست داشتم موهامو رنگ كنم آرایش كنم مانتوی تنگ بپوشم ووو دوست داشتم میتونستم آزادانه سیگار بكشم
دوست داشتم در جمعهایی باشم كه همه به زیبایی من غبطه بخورن
همینطور كه هجوم افكار مختلف به مغزم می اومد پشت هم از سیگارهای سیامك میكشیدم و احساس آرامش میكردم ولی ته دلم دلتنگ پدر و مادرم بخصوص مادرم بودم
در این دو روز چه ها كه بر من نگذشته بود و میدونستم كه خانوادم تا حالا همه جارو دنبالم گشتن و تا حالا حتما نا امید شدن دیگه
با ترس و لرز و تردید شماره دوستم سپیده رو گرفتم تا یك سر و گوشی آب بدم
سپیده :" الو بفرمایید
مارال :" الو سلام سپیده منم مارال
سپیده :" مارال تویی ؟ كجایی دختر خانوادت همه جارو گشتن تا تو رو پیدا كنن . مادرت بنده خدا اصلا حالش خوب نیست ........مارال آدرستو بده تا پدر و مادرت از نگرانی در بیان
از اون طرف خط صدای فریادهای مادر سپیده رو شنیدم كه با داد وبیداد گوشی رو از سپیده گرفت و با لحن بسیار تندی گفت :" دختره عوضی دیگه حق نداری اینجا زنگ بزنی تو بی آبرویی . دختری كه از سر سفره عقد فرار كنه معلومه چه جونوریه دیگه . با كی فرار كردی؟ تو لایق همچون خانواده ای نیستی تو لایق مردنی
با اشك و بغض گوشی رو قطع كردم نمیتونستم دیگه این توهینهای مادر سپیده رو تحمل كنم ولی دلم عجیب برای مادرم شور میزد .
ولی چاره ای نداشتم و هیچكاری از دستم برنمیامد
تا صبح كابوس دیدم خواب میدیدم در چاهی هستم كه از زیر این چاه آتیش بلند میشد و من فریاد میزدم و كمك می خواستم ولی بهراد بالای چاه ایستاده بود و به من می خندید .
صبح با صدای تلفن از خواب بیدار شدم سیامك بود می خواست تاكید كنه كه برای ناهار با دوستش سعید و نامزدش  قرار گذاشته از من خواست شیكترین لباسهامو بپوشم و یه كمی به خودم برسم
نزدیك ظهر لباسهایی كه سیامك برام خریده بود پوشیدم انگار آرزوهای كوچیك من داشتن بر آورده میشدن موهامو از پشت شالم گذاشتم بیرون و چندین بار آرایش میكردم و پاك میكردم اینقدر كه از این كار لذت میبردم و دوست داشتم چهرمو با آرایشهای مختلف ببینم
وقتی سیامك اومد دنبالم با ذوق گفت : وای مارال چقدر زیبا وجذاب شدی . چقدر این لباسها بهت میاد
من با حالت دلبرانه ای گفتم : ممنونم عزیزم ....چشمات قشنگ میبینه
سعید دوست سیامك و رها نامزدش آدمهای خونگرمی بودند و خیلی بنظر زوج خوشبختی می اومدن . رها دختری كاملا امروزی سروزبون دار خوش تیپ بود و یك قیافه معمولی داشت كه تا منو دید گفت وای سعید ببین مارال چقدر خوشگله . سیامك شانس اوردی كه همچین ملكه زیبایی رو تور كردیا
همه با هم خندیدیم و با این حرف رها من احساس نزدیكی بیشتری بهش كردم.
میگفت اگر تو منشی من بشی حتما بیمارام بیشتر هم میشن چون نصفه شون برای دیدن تو هم كه شده حتما میان مطب .
و من نمیدونستم كه در برابر این همه اظهار لطف رها چی باید بگم .
از فردای اون روز توی مطب دندانپزشكی رها مشغول كار شدم.
زمان به سرعت میگذشت اینقدر غرق در ظاهر و علایقم شده بودم كه كمتر احساس دلتنگی برای خانوادم میكردم .بعد از گذشت یكماه اصلا قابل تشخیص نبودم كه همون مارال ساده ای بودم كه با یك روسری 1500 تومانی و یك مانتوی 5000 تومانی از شهر ستان به تهران اومده بودم و از نظر ظاهر هم خیلی عوض شده بودم
برای كارآموزی توی یك آرایشگاه مشغول شدم و عصرها به مطب رها میرفتم و اكثرا بعد از مطب با سیامك میرفتیم یه گشتی میزدیم یا با دوستهای جدیدم مشغول بودم
سیامك از اینكه من هر روز خودمو به یك ریخت و قیافه در میاوردم ناراحت بود ولی به روی خودش نمیاورد
ولی من مثل یك تشنه ای بودم كه انگار خیال سیر شدن هم نداشت .
سعی میكردم با حرفام با بیان احساسات الكی دل سیامكو بدست بیارم سیامك تشنه محیت بود و عشق رو میشد در نگاه سیامك دید
رابطه من و سیامك هر روز بهتر میشد سیامك به من گفته بود كه از همسرش نوشین جدا شده چون با هم تفاهم اخلاقی نداشتن و نوشین از نظر سیامك یك بیمار روانی بود .
سیامك از لحاظ مالی پشتوانه بینهایت خوبی برای من بود بطوری كه بعد از گذشت یكماه یك سیم كارت و گوشی موبال بسیار گرون برام خرید و هر دفعه برای لباس و لوازم آرایش می خرید چون فهمیده بود من به تنوع در تیپك بسیار علاقه دارم و اونم دوست داشت همیشه با ظاهری جدید جلوی دوستاش ظاهر بشم .
در آرایشگاه با خانمهای مختلفی آشنا شدم ولی همیشه گرایش به افرادی پیدا میكردم كه با همه فرق داشته باشن  .هم خوش پوش تر باشن هم یه جورایی مثل خودم باشن.
با سار و شقایق در آرایشگاه اشنا شدم از اون دختر پولدارهای غرب تهران بودن كه خانه مجردی داشتن. ممن از اینكه احساس میكردم دوستای به این باحالی و شاد وشیطونی دارم خوشحال بودم و كم كم سعی میكردم من هم خیلی از رفتارها و تكه كلامهای اونهارو تقلید كنم اغلب آرایشگاه رو دودر میكردیم و میرفتیم استخر و سینما و فالگیر و......
یك روز در مطب رها مشغول به كارم بودم كه احساس كردم اصلا حالم خوب نیست سرم گیج میرفت و دایما حالم بهم می خورد .
رها متوجه این شد كه من حالم خوب نیست با سیامك تماس گرفت تا بیاد دنبالم .
رها گفت :" مارال جان زنگ زدم به دوستم شادی كه پزشكه سفارشتو كردم الان كه سیامك اومد باهم برید اونجا. منم از احوال خودت با خبر كن حتما با من تماس بگیر عزیزم
سیامك بعد از نیم ساعت هراسان اومد
سیامك :" وای عزیزم چی شده ؟من صبح كه خواستم برسونمت آرایشگاه احساس كردم حالت خوب نیست باید استراحت میكردی .
رها آدرس شادی رو به سیامك داد و به اتفاق به درمانگاهی كه دوست رها اونجا كار میكرد
شادی كمی منو معاینه كرد و بهم یك سرم وصل كردن و ازم آزمایش خون گرفتنو سفارش كرد كه زود جواب آزمایش و بدن
سیامك مدام قربون صدقم می رفت و موهامو نوازش میكرد .
بعد از یكساعت شادی اومد تو اتاق و خواست كه با سیامك صحبت كنه
سیامك پیشونی منو بوسید و از اتاق خارج شد ولی برگشتن سیامك خیلی طول كشید سرمم دیگه تموم شده بود ولی خبری از سیامك نبود
از یكی از پرستارها پرسیدم :ببخشید این آقایی كه با من امده بودن اینجارو شما ندیدی؟
پرستار كمی فكر كرد و گفت : همون آقایی كه پیراهن خاكستری تنشون بود ؟چرا .... ایشون با خانم دكتر صحبت كردن كردن . نمیدونم خانم دكتر چی بهشون گفتن كه خیلی ناراحت شدن و رفتن
با تعجب پرسیدم : رفتن ؟من منتظرشم كه باهم بریم خونه .. میشه دكتر موسوی رو ببینم
با سر علامت مثبت داد و من رفتم اتاق شادی تا ببینم چه اتفاقی افتاده
پرسیدم : سیامك كجا رفته ؟ چی شده شادی جون ؟ مگه من چمه كه به سیامك گفتین ناراحت شده؟
شادی لبخندی زد و جواب آزمایش و بطرفم دراز كرد و گفت : مباركه داری مادر میشی. فكر كنم شوهرت از بچه زیاد خوشش نمیاد چون وقتی شنید اینگار بهش شوك وارد شده . ولی خوشگل خانم حتما بچتم مثل خودت خوشگل میشها
دنیا روی سرم خراب شده بود بیچاره سیامك . تنها مردی بود كه مثل یك برادر بامن برخورد كرد و اینقدر قابل اعتماد بود .. حالا باید این قضیه رو چطوری جمع و جور میكردم .

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 مهر 1387    | توسط: mohana m    | طبقه بندی: کاش یک زن نبودم(داستان)،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

کاش یک زن نبودم

قسمت هفتم

یك ماشین دربست گرفتم و خودمو به خونه سیامك رسوندم ولی سیامك اونجا نبود
دلم می خواست بهش زنگ بزنم وازش گله كنم كه چرا منو با اون حالم تو درمانگاه تنها رها كرد و رفت ولی دستم به طرف تلفن نمی رفت میدونستم كه اون برای این كارش دلیل داشته واتفاقا حق رو هم بهش میدادم
نمیدونستم چطور میتونم این ماجرا رو جمع و جور كنم .
تو این افكار بودم كه زنگ موبایلم به صدا دراومد ، رها بود .
رها : الو مارال سلام منم رها
مارال : سلام رها جان خوبی؟
رها : آره خوبم ولی انگار تو بهتری . شنیدم داری مادر میشی
مارال : تو از كجا خبردارشدی ؟
رها :من زنگ زدم به درمانگاه خواستم احوالتو از شادی بپرسم شادی هم همه چیزو بهم گفت ..........مارال تو واقعا آدم پستی هستی !!!!!!!!!
مارال : رها این چه طرز حرف زدنه می فهمی داری چی میگی؟
رها : خیلی پررویی ، اصلا انگار نه انگار كه چیزی شده . بیچاره سیامك اون از وقتی از درمانگاه اومده رفته پیش سعید و زار زار داره گریه میكنه . من هیچوقت اونو به این حال و روز ندیده بودم
مارال : آخه چرا ؟ مگه حالا چی شده ؟ بخاطر اینكه من باردارم ؟
رها : یعنی تو نمیدونی چی شده یا می خوای خودتو به موش مردگی بزنی . سیامك اصلا بچه دار نمیشه
بیچاره ، تو، تورتو بدجایی پهن كردی
مارال : چی میخوای بگی رها ؟ متوجه هستی چه تهمتی داری به من میزنی
رها :آره خوب میدونم ، تو یك آدم بی هویت فراری هستی بیچاره سیامك كه به تو جا ومكان داد اصلا تو میدونی چرا نوشین وسیامك از هم جدا شدن ؟ چون نوشین عاشق بچه بود و سیامك بچه دار نمیشد برای درمان به كشورهای خارجی هم رفتند ولی همه متفق القول گفتند كه احتمال بچه دار شدن سیامك صفره . نوشین هم از سیامك طلاقشو گرفت و با یك نفر دیگه ازدواج كرد . حالا بازم میخوای انكار كنی؟ من شرم دارم كه تو از جنس منی .. سیامك میگفت تو از مردها گریزانی و به هیچكدوم اعتماد نداری اون با رفتاراش میخواست به تو ثابت كنه هنوز مردانگی نمرده و همه مردها مثل هم نیستن بخاطر همین مثل یك برادر باتو رفتار میكرده و بعد از اینكه تو رفتی خونش همیشه خونه پدر ومادرش میمونده شبها و كلا اون خونه رو در اختیار تو گذاشته بود ولی تو ، مارال لیاقت عشق پاك اونو نداشتی و از آزادی كه در اختیارت گذاشت تو سو استفاده كردی.... تو لایق مردنی .........لایق مردن
رها حرفهاشو زد و گوشی رو قطع كرد.
درها یكی یكی روم بسته میشد از این موجود نا خواسته كه در وجودم بود متنفر بودم . چقدر همیشه آرزوی مادر شدن داشتم چقدر تو رویاهام آرزوی یه دختر سفید و كپل و داشتم ..........و حالا
تك تك آرزوهام مرده بودن
برای بار دوم زندگی احساس خوشبخت بودن رو ازم گرفت
به یاد اون راننده تاكسی افتادم و اون شب وحشتناك و حرفهای اون راننده كه شیطان رو میشد توی چشماش دید .
باید همه جریانو برای سیامك تعریف میكردم باید بهش میگفتم كه از اعتمادش سواستفاده نكردم . در اون لحظه احساس میكردم چقدر به سیامك علاقه دارم و به حمایتش احتیاج دارم
گوشی رو برداشتم و به موبایل سیامك زنگ زدم
مارال : الو سلام منم مارال . آقا سعید شمایید ؟میشه خواهش كنم گوشی رو بدید به سیامك
سعید : سیامك حالش خوب نیست و نمی خواد با شما صحبت كنه
مارال : آقا سعید تو رو به هركسی می پرستید گوشی رو بدید به سیامك من باید باهاش صحبت كنم و خیلی چیزارو براش تو ضیح بدم
سعید قبول كرد ..بعد از یك سكوت طولانی سیامك گوشی رو از سعید گرفت با صدای گرفته كه میشد ناراحتی رو توش احساس كرد
مارال :الو عزیزم . بخدا تو در مورد من اشتباه میكنی من عاشقتم و دوستت دارم من هیچوقت به تو خیانت نكردم من از اعتماد تو سو استفاده نكردم
سیامك : ببین ، دیگه نمی خوام صداتو بشنوم تو در حق من خیلی بدی كردی جواب خوبیهای من این بود ؟
مارال : به جون عزیزت اشتباه میكنی سیامك بذار برات توضیح بدم ، تو كه همیشه منطقی بودی عزیزم
سیامك فریاد زد : بس كن دیگه ، اینقدر عزیزم عزیزم به من نگو .. دیگه چی رو میخوای توضیح بدی ؟میخوای بازم به اون دروغات ادامه بدی ؟تو یه دختر فراری هستی مارال ، اینو خیلی وقته میدونم وقتی عكستو جزء گمشده ها توی روزنامه دیدم ، ولی من احمق اینقدر عاشقت شده بودم كه راضی نشدم كه به كسی خبر بدم من چشمامو روی همه چیز بسته بودم ، من حتی می خواستم روز تولدم از تو خواستگاری كنم
حالا هم از خدا ممنونم كه زودتر منو متوجه اشتباهم كرد تو یه آشغالی كه با فریب خودتو به من نزدیك كردی
همین الان وسایلتو جمع میكنی و از خونه من میری بیرون تو لیاقت محبتهای منو نداشتی .. ازت متنفرم مارال ، متنفر ، تك تك وسایل خونمو میام چك میكنم كه چیزی ازش كم نشده باشه . صبح كه اومدم اونجا نمی خوای چشمم به ریختت بیافته و اگر هنوز اونجا بودی خودم تحویل پلیس میدمت .
مارال : الو الو سیامك جان بذار برات توضیح بدم تو رو به كسی كه می پرستیش قطع نكن .
گوشی رو گذاشتم و زار زار شروع به گریه كردم . خفت و خواری از این بیشتر؟

من كه زمانی همه بهم نازكتر از گل نمیگفتن حالا چقدر بدبخت شده بودم . با صدای بلند بهراد و نفرین كردم و اون راننده تاكسی كه باعث بدبختی من شدن و آرزو كردم كاش هیچوقت یك زن نبودم .
كاش یك مرد بودم كاش نذر ونیازهای پدرو مادرم هیچوقت برآورده نمیشد و خدا بهشون دختر نمیداد
تمام طول شب راه رفتم ،بلند بلند گریه كردم و از خدا گله كردم
به این فكر میكردم كه در این شرایط سخت باید چیكار كنم . از خدا كمك خواستم كه راهی رو جلوی پام قرار بده .
اینقدر خسته و پریشان حال بودم كه بالاخره صبح ساعت 6 تازه خوابم برد
ساعت 11 صبح با صدای زنگ شقایق از خواب بیدار شدم . من فكر كردم كه سیامكه . با عجله پریدم روی گوشی و گفتم : الو سیامك جان میدونستم زنگ میزنی تمام دیشب منتظر تماست بودم
شقایق از اون طرف خط بلند بلند زد زیر خنده
گفت : بابا سیامك جان كیه ؟ منم شقایق جان....... آدممم اینقدر دوست پسر ذلیل نوبره .........پایی بریم استخر از اونورم با یه اكیپ توپ بریم دربند؟
با بی حوصلگی گفتم : شقایق تویی ؟ اصلا امروز حسش نیست .. حالم خوب نیست
شقایق گفت : چته ؟امروز میزون نیستی ..خیلی خوب الان من میام پیشت ببینم خانم خوشگل ما چشه ؟
غم دنیا روی دلم سنگینی میكرد دلم می خواست تمام آنچه رو كه تا بحال برام اتفاق افتاده بود بی كم وكاست برای یكنفر تعریف میكردم دلم میخواست یك سنگ صبور داشته باشم دلم می خواست هر چی حرف دارمو برای یكنفر بزنم و خود واقعیمو لا اقل به یكنفر نشون بدم .
یك ساعت بعد شقایق شاد وخوشحال مثل همیشه اومد پیش من .
وقتی شقایق و دیدم ناخود آگاه پریدم بغلش و تا میتونستم گریه كردم شقایق بیچاره از همه جا بی خبر فقط می گفت چی شده ؟
منم تمام اتفاقاتی رو كه این مدت برام افتاده بودو برای شقایق تعریف كردم شقایق مثل یك سنگ صبور خوب همه حرفامو گوش داد بدون اینكه بخاطر اتفاقاتی كه افتاده بود منو تحقیر م كنه یا منو مقصر بدونه .
وقتی حرفام تموم شد شقایق لبخندی زد و گفت : پشو دختر جمعش كن حالا فكر كردم چی شده / چیزی كه زیاده پسرای امثال سیامكه مخصوصا برای تو كه اینقدر خوشگلی ، تازه این مشكلم كه گفتی حل شدنیه فقط یك كم خرج داره كه خودم برای اینكه از شر این كوچولو خلاص بشی خرجشم میدم . همه چیز مثل یك آب خوردن میمونه فقط كافیه اراده كنی . شقایقت كه هنوز نمرده كه تو زانوی غم بغل كردی
وجود شقایق برام مثل یك فرشته نجات میموند حرفاش آرومم میكرد
شقایق در حالیكه آیینه جیبیشو در آورده بود و داشت آرایششو تجدید میكرد یه نگاه به من كرد و گفت : ا نیگا دختره هنوز نشسته ، پشو پشو می خوام از این حال و احوال بیرونت بیارم دیگه هم اخماتو باز كن یادته اون پسر خوشگله توی گلستان بهت شماره داد هممون تو كفش مونده بودیم اونوقت تو مثل حالوها گفتی نه من بهش زنگ نمیزنم نمیتونم به سیامك  خیانت كنم . یادته تو مهمونی فریبا روزبه خودشو كشت تا تو فقط بهش نیگا كنی ولیی تو مثل بغل العمر نشسته بودی میگفتی الان اگه سیامك زنگ بزنه بفهمه من اینجام ناراحت میشه ........اون زمان فكر اینجاهاشو نمیكردی ولی خوشگل خانم الانم دیر نشده برو وسایلتو جمع كن دیگه نمی خواد منت سیامك و بكشی اون وقتی حتی نذاشت تو حرفاتو بهش بزنی اصلا لایق این نیست كه بخوای بخاطرش یه قطره از اشكای قشنگتو بریزی .... این قیاف ماتمم به خودت نگیر بیا از این سیگار بكش آرومت میكنه
حرفای شقایق بدجوری روم تاثیر گذاشته بود سیگارو ازش گرفتم و با ولع شروع كردم به كشیدن .
شقایق می گفت : این مردا اصلا لیاقت هیچی رو ندارن حتی لیاقت عشقو ندارن نونه اش پدر من
با تعجب پرسیدم : پدر تو!!!!!!!!!!!!!!!!
گفت : آره تا حالا از خودت پرسیدی چرا من تنها زندگی میكنم در حالیكه پدرم توی تهران زندگی میكنه؟
گفتم : راستش نه
یك پكی به سیگار زد وگفت : بچه كه بودم شدیدا به مادرم وابسته بودم تك دختر بودم
مادر وپدرم عاشق هم بودن زندگیشونو با عشق شروع كرده بودن و بدون رضایت خانوادهاشون
10 سال پیش وقتی من 13 سالم بود پدر ومادرم برای فوت یكی از بستگانمون رفتن شمال و منو چون مدرسه داشتم گذاشتن پیش مادر بزرگم
شقایق در حالیكه داشت تعریف میكرد چشماش پر از اشك شد و ادامه داد : توی راه برگشت ماشین پدر و مادرم تصادف میكنه و پدرم زخمی میشه و مادرم هم متاسفانه فوت میكنه در حالیكه مقصر پدر شناخته شد
من موندم و پدر و افسردگی شدید من از فوت مادرم
پدرم برای شاد كردن من هر كاری میكرد ولی من نمیتونستم با غم از دست دادن مادرم كنار بیام و از طرفی نمیتونستم پدرمو ببخشم از پدرم متنفر شده بودم كه مادرمو ازم گرفت
پدرم خیلی پولداره وقتی مادرم فوت شد دوستای بابا م اطرافشو گرفتن تا تسكین غم پدر باشن هر شب جشن ، هر شب مهمونی و پدر بدون در نظر گرفتن من اكثرا مست به خونه میامد
كم كم با مراجعه به دكترای مختلف حالم بهتر شد ولی فهمیدم پدرم معتاد شده و محبت پدر روز به روز به من كمتر میشد و من هر چی بزرگتر میشدم بیشتر شبیه مادرم میشدم و پدرم دیگه دوست نداشت حتی منو ببینه فقط هر روز صبح یك دسته اسكناس میذاشت روی میز و از خونه میرفت بیرون و شب برمیگشت
من می موندم با زهره خانم كلفتمون بود
بعد از یه مدتی سر وكله سروناز توی زندگی بابام پیدا شد دختر 27 ساله ای كه منشی پدرم بود یك عقده ای پول ندیده كه حالا به یه مرد پولدار رسیده بود اونها با هم ازدواج كردن و سروناز خانم شدن خانم خونه ما
وقتی دانشگاه قبول شدم درسمو بهونه كردم و گفتم مهمونیهای شما منو آزار میده و نمیتونم به درسام برسم
پدرم هم از خدا خواسته یه خونه برام خرید تا تنها برم اونجا زندگی كنم و برای رفت و آمدم به دانشگاه هم برام یه ماشین شیك خرید و هر ماه پول هنگفتی به حسابم واریز میكرد.

منم به عناوین مختلف از پدرم پول میكشیدم . دیگه پدرم كاری به كارم نداشت حتی گاهی وقتا یكماه یكماه هم همدیگرو نمیدیدم .
اوایل تنهایی برام خیلی سخت بود ولی كم كم عادت كردم حالا هم اینقدر دوست ورفیق اطرافمو گرفتن كه اصلا احساس تنهایی نمیكنم احساس آزادی میكنم تا هر وقت دلم بخواد از خونه بیرون میمونم مهمونی میگیرم و بچه هارو دور هم جمع میكنم و خوش میگذرونیم ..........زندگی یعنی این مارال ، زندگی یعنی آزادی ، زندگی یعنی دم رو غنیمت شمردن و غصه روزهای رفته رو نخوردن.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 مهر 1387    | توسط: mohana m    | طبقه بندی: کاش یک زن نبودم(داستان)،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

کاش یک زن نبودم

قسمت هشتم

حرفهای شقایق آرومم میكرد فكر میكردم بالاخره یك نفرو كه مثل خودمه پیدا كردم
وسایلمو جمع كردم گوشی موبایلی كه سیامك برام خریده بودو گذاشتم روی میز و كلید و زیر گلدون پشت در گذاشتم در حالیكه هنوز بغضی سنگین توی گلوم احساس میكردم .
شقایق دختر بشاش و خنده رو و شادی بود هیچكس از ظاهر شاد شقایق نمی تونست به درون غمگین این دختر پی ببره . استقامت اون در برابر مشكلات باعث میشد بهش غبطه بخورم و از شقایق توی ذهنم یك اسطوره بسازم .
شقایق هر چىزى رو كه اراده میكرد بدست می آورد . انرژی وصف ناشدنی داشت .
شقایق پشت هم جوك می گفت
می دونی اینجا كجاست ولیعصر...بذار یه جوك برات بگم..از یارو می پرسن چرا اسم این خیابون ولیعصر؟میگه چون صبح خبری نیست ، ظهرم خبری نیست ولیییییییی عصر ........
و هر دو با هم خندیدیم
كم كم حال و هوای من هم عوض شد و تا حدودی غمم و فراموش كردم
شقایق گفت : مارال ، میخوای همین الان یه جایگزین توپ بجای سیامك برات پیدا كنم ؟
گفتم : آخه چطوری ؟

خندیدو گفت بزار به عهده شقایق همه فن حریفه.بیا این رژلب قیافتو درست کن انگار همین الان از عزا اومدی.

فقط كافیه از هر كسی خوشت اومد یه لبخند بهش بزنی .. دختر چشمای تو جادو میكنه و تو از این موهبت الهی كه خدا بهت داده بی خبری .
كمی به خودم رسیدم و شقایق شروع كرد به ویراژ دادن توی جاهایی كه به قول خودش پر از سوژه بود . جردن و ایران زمین و............
جالب اینجاست كه در كمتر از چند دقیقه ماشین های پسر دنبالمون راه می افتادن و هی چراغ میزدن یا شروع میكردن به حرف زدن با ما .
شقایق در حالیكه عینك آفتابیشو جابجا میكرد گفت : خوب خوشگله . حالا كدو می پسندین ؟ اون بی ام و آلبالویی یا اون سیلو نقره ای یا اون پرادو سفیدرو ؟ اون پسر مو سیخ سیخیرو نیگا چقدر با مزست . همین شوهر خوبی میشه برات مارال آینده دارهاااااااا ............ و هر دو با هم شروع كردیم به خندیدن
شب وقتی به خونه بر گشتیم شقایق 6 ، 7 تا شماره از جیبش ریخت بیرون ، یكی روی كاغذ مچاله شمارشو نوشته بود یكی كارت ویزیت داده بود ، یكی شمارشو تایپ كرده بود و همراه آدرس ایمیلش روی كاغذ نوشته بود یكی روی قوطی كبریت و اون یكی روی بسته آدامس ریلكس
شقایق در حالیكه مانتوشو در می اورد پوز خندی زد و گفت : تو رو خدا ببین ، اون پسر آخریه یادته ؟ اینقدر هول شده بود كه شمارشو روی یك اسكناس 2000 تومانی نوشته ، آخه بنظرت مارال جون اینارو نباید گذاشت سر كار ؟ توی این كوچه به تو شماره میدن و چند تا كوچه بالتر به یك صوفیا لورن دیگه ........
ولی من به حرفهای شقایق گوش نمیدادم به یاد این موجود نا خواسته در وجودم افتاده بودم كه میدونستم روز به روز بزرگتر میشه و من نمیدونستم باید چیكار كنم ؟
شقایق كه متوجه سكوت و ناراحتی من شد گفت : ای بابا سه ساعت دارم واسه كی روضه می خونم و نصیحت میكنم ؟ بیا این قرصو بخور آرومت میكنه فردا هم با مهشید دوستم تماس میگیرم حتما میتونه بهت كمك كنه اون برای این جور كارا آشنا زیاد داره ناراحت نباش خیلی زود از شر این مزاحم خلاص میشی .
قرصو كه خوردم احساس آرامش عجیبی كردم و تا صبح به خواب رفتم و یك لچظه پلك باز نكردم .
صبح با صدای بلند موسیقی از خواب بیدار شدم ، ساعت 2 بعد از ظهر بود ، با عجله از رختخوابم بلند شدم .
سرا ، و مهشید اومده بودن خونه شقایق ، صدای هر هرو كركرشون تمام ساختمونو پر كرده بود . آبی به صورتم زدم موهامو مرتب كردم و به دیدن آنها رفتم .
مهشید تا منو دید از روی مبل بلند شد و با لبخندی گفت : به به ، سیندرالایی كه می گفتی ایشونن ؟ خیلی خوشگل تر از اون چیزی كه فكرشو میكردم ماشالا تنهایی همه رو حریفه ، دو روز دیگه مارو میزاره تو جیب بغلش
دستشو به سمتم دراز كرد و گفت : ببخشید سلام من مهشیدم از آشناییت خوشوقتم
از طرز صحبت مهشید زیاد خوشم نیومد و منظورشو از این حرفش نفهمیدم به زور لبخندی تحویلش دادم و بهش دست دادم .
سرا از اون طرف به مهشید چشم غره رفت و گفت : مهشید جون ، دوستمونو اذیت نكن

مهشید ظاهرا از سرا و شقایق بزرگتر بود ولی از طرز نگاهش و طرز كلامش معلوم بود كه شدیدا معتاده و آدم سالمی نیست ، یه سیگار روشن كرد و یكی هم برای من روشن كرد و به سمتم دراز كرد یك پك به سیگار زد و گفت : ببین خوشگله ، شقایق در مورد تو و مشكلت با من صحبت كرده ، اگر بخوای همین امروز میریم پیش آشنای من كه یه دكتره و خلاصص ...به همین راحتی .. فقط بهت گفته باشم بعدا احساس مادریت و عذاب وجدانت گل نكنه كه حوصله این بچه بازیهارو اصلا ندارم .. اگر می خوای این لوس بازیها رو در بیاری برو بچه تو بدنیا بیار بشین یه گوشه بزرگش كن ولی از ما گفتن اونوقت بچه ات نه شناسنامه داره و نه دیگه حتی كسی نیگات میكنه یك كلا م ! یعنی تباه شدن امروزت و آیندت ....حالا خود دانی ....من واسطم پولمو میگیرم میرم پی كارم ..
با كنجكاوی پرسیدم : خرجش چقدر میشه ؟
مهشیدو گفت : خوشگله، ا تو عالم رفاقت با هم از این حرفا نداریم . ولی با شقایق حساب میكنم فكر كنم یه 600 تومنی براش آب بخوره حالا چی شده okay ؟
سكوت كردم
مهشید بلند شد و گفت : بسه دیگه بلند شید پای كوبی بسه ، عروس خانم بله رو داد ، پیش بسوی دكی جون خودمون .
و همه با هم با خنده و شادی راه افتادیم بسمت دكتر در حالیكه من دل توی دلم نبود و ترس عجیبی تمام وجودمو گرفته بود ولی بچه ها در تمام طول راه باهم شوخی میكردن و می خندیدن .
دكتری كه مهشید ازش تعریف میكر د توی یك خونه قدیمی در جنوب شهر بود یك خانم حدودا 50 ساله كه رفتار گرم وصمیمی داشت . مطب تر وتمیزی داشت ولی از تابلو خبری نبود.
چاره ای نداشتم من حتی نمیدونستم آخر و عاقبت خودم چی میشه چطور میتونستم چنین موجود نازنینی و توی مشكلات خودم سهمیم كنم ؟ توی این فكرها بودم كه چشمام بسته شد و بیهوش شدم.
وقتی چشمامو باز كردم خونه شقایق بودم احساس درد شدیدی میكردم .
شقایق لبخندی زد وگفت : سلام ، دیگه از شرش خلاص شدی خیالت راحت همه چیز تموم شد .
چند روز بعد حسابی حالم بهتر شد و حالا بیش از قبل با سرا و شقایق و مهشید احساس صمیمیت میكردم خودمو مدیون شقایق میدونستم و قرار شد كه كار كنم و به مرور پول شقایقو بهش بر گردونم .
از بعد از این ماجرا گاهی شدیدا در خودم فرو می رفتم و به گذشتم فكر میكردم به اینكه میتونسم توی زندگیم كجا باشم و الان كجا هستم ، به پدرم و مادرم وبرادرم فكر میكردم و به روژان ، كوچولویی كه همیشه آرزوشو داشتم و حالا با دستای خودم حق حیاتو ازش گرفته بودم.
چند دفعه كه شقایق و سرا منو در این حالت دیدن سیگاری بهم دادن كه بكشم كه بعد از مصرفش بینهایت احساس آرامش میكردم كم كم خودم ازشون در خواست میكردم كه اون سیگارو بهم بدن.
چند ماه بعد شقایق از پدرش خواست تا براش یك آپارتمان اجاره كنه كه اونجارو آرایشگاه كنه و با هم مشغول كار بشیم. آرایشگاه بسیار شیك و زیبایی بود در بالا شهر .

اوایل اكثر كسانیكه به آرابشگاه رفت و آمد داشتن دوستای شقایق و سرا بودن ومن كار میكردم و به تدریج بدهی شقایقو بهش میدادم.
كم كم متوجه شدم كه بیش از اینكه مشتری داشته باشیم در آمد داریم و متوجه این شدم كه اینجا داره اتفاقاتی می افته كه از زیر چشم من پنهونه.... تصمیم گرفتم كمی كنجكاوی كنم و سر از كار شقایق و سرا در بیرم .
به تدریج متوجه شدم خیلی روزها شقایق و سرا رفتار طبیعی ندارن و زیادی شادن و سر حال و بعضی از مشتریها كه می اومدن خیلی مشكوك بودن و شقایق یك بسته كوچیك بهشون میداد و ازشون پول میگرفت .
دیگه حسابی كلافه شده بودم اونها فكر كرده بودن كه من یه بچه شهرستانیم و هیچی حالیم نیست باید بهشون ثابت میكردم كه من سر از كاراشون در اوردم .
یك روز وقتی آرایشگاه خلوت بود رو به شقایق و سرا كردم و گفتم : بچه ها دوستیمون سر جاش و لی لطفا با من تصفیه حساب كنید من دیگه نمی خوام توی آرایشگاه شما كار كنم
سرا با تعجب پرسید : چرا ؟ مگه چی شده ؟ اینجا كه در آمدت خوبه
گفتم : من در آمدی كه از فروش مواد مخدر باشه نمی خوام . خودتون خوب میدونید چی میگم . مدتیه كه اكثر مشتریه كه میان آرایشگاه شاكی هستن كه پول و وسایل قیمتیشون تو آرایشگاه ما گم میشه . من خنگ اول فكر كردم كه لابد مشتریهای دیگه هستن كه اینكار و میكنن ولی حالا فهمیدم كه................
شقایق با عصبانیت گفت : فهمیدی كه چی ؟ كه ما دزدیم ؟ بدبخت من صدتای تورو می خرم و می فروشم.
با عصبانیت فریاد زدم : آره ، آره دزدید شماها دزدید یادته دفعه پیش یك خانمی اومد گفت یك ملیون تومن ازش دزدیدن و شماها بهش گفتین حتما جایی جا گذاشته یا شاید مشتریسهای دیگه ازش دزدیدن .........من دیدم كه اون روز سرا پولو از توی كیف اون خانم برداشت بعد هم گذاشت توی كیف خودش .
شقایق با تعجب به سرا نگاه كرد.
سرا بطرف من حمله ور شد و یك سیلی محكم بصورتم زد و فریاد زد : دختره داهاتی تو غلط بیجا كردی كه كشیك منو كشیدی . تو فكر كردی كه كی هستی كه توی كار دیگران فضولی میكنی . بدبخت اگر من و شقایق نبودیم كه تو الان تو كوچه ها بودی و سر ووضعت اینطوری نبود ، حالا دم در اوردی ؟
صدامو بلندتر كردم و گفتم : شماها دزدید و معتاد اینهمه در آمد آرایشگاه بخاطر اینه كه شماها مواد پخش میكنید .
شقایق باچشمان غضب آلود كه توی این یك سال اینطوری ندیده بودمش بطرفم اومد و گفت : دفعه آخرت باشه با ما اینطوری حرف میزنی آرایشگاهمه اختیارشو دارم دوست داری برو لومون بده . ما كه از خونه فرار نكردیم اون كه از خونشون فرار كرده تویی اونوقت تو رو هم برمیگردونن خونه و لابد مادرت خیلی خوشحال میشه وقتی بفهمه داشته نوه دار میشده یا اینكه.............
با بغض گفتم : اگر برگردم خونه بهتر از اینه كه پیش شما دو تا جونور باشم و در برابر كا راتون سكوت كنم.
سرا با پوز خند گفت : آره حتما میتونی برگردی با این كارنامه درخشانی كه داری . تازه تو خودتم معتادی بیچاره اگر ما نبودیم از درد خماری تا حالا مرده بودی . كلی هم بدهی به شقایق داری كه تا بدهیتو صاف نكنی نمیتونی بری.
با فریاد و اشك گفتم : گناه خودتونو به پای من ننویسیدالكی به من تهمت نزنید من مثل شما آشغالها نیستم من معتاد نیستم .
شقایق با یك پوزخند گفت : فكر كردی زرت زرت سیگار می كشیدی دود میكردی تو هوا واقعا سیگار بود ؟ نه خوشگله فكر كردی اون قرصها كه هر شب می خوردی آسپرین بچه بود ؟ نه گاگول جون اونم مواد مخدر بود تو دیگه حتی نمیتونی یك روزم بدون اونها زندگی كنی . تا حالا من پول عملتو میدادم ، حالا به بعد برو خودت خرجتو در بیار ولی با این وضعی كه تو داری هیچ جا نمیتونی كار كنی . هنوز روز به شب نرسیده برمیگردی پیش خودمون مطمینم.........
روسریمو سرم كردم مانتومو پوشیدم و از آرایشگاه زدم بیرون ، فضای اونجا حرفهای اونها دیگه داشت خفه ام میكرد باورم نمیشد حرفهای اونها حقیقت داشته باشه..........

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 مهر 1387    | توسط: mohana m    | طبقه بندی: کاش یک زن نبودم(داستان)،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

کاش یک زن نبودم

(قسمت نهم)

تا شب در خیابانها پرسه زدم و به خودم و به آخر عاقبتم فكر میكردم.
تصمیمم رو گرفتم تهرون با این آدمهای رنگارنگش جای من نبود .
از وقتی پامو توی این شهر گذاشته بودم چقدر نیرنگ و فریب دیده بودم.
باید برمیگشتم شهرستان پیش خانوادم و به پاشون می افتادم تا منو ببخشن . حرفهای سرا وشقایق و در مورد اعتیادم باور نكرده بودم
رفتم ترمینال متصدی مربوط گفت كه ساعت 12 شب اتوبوس حركت میكنه ب لیط و خریدم .
هنوز تا ساعت 12 خیلی مونده بود و من مجبور بودم خودمو مشغول كنم .
تنهایی رفتم سینما فیلم زندان زنان . بعد از سینما هم رفتم رستوران و دلی از عزا در اوردم
ولی كم كم احساس ضعیفی بر من چیره میشد اول فكر كردم بخاطر گرسنگیه ولی دیدم هر چی غذا می خورم فایده ای نداره و حالم داره بدتر میشه .
به هر زحمتی بود خودمو به ترمینال رسوندم و روی صندلی كه برای انتظار مسافرها بود نشستم . به نفس نفس افتاده بود م و احساس خفگی میكردم عرق سردی روی صورتم نشسته بود .
هر كس از كنارم رد میشد با دلسوزی نگاهم میكردن
یاد حرفهای سرا و شقایق افتادم كه می گفتن تو نمیتونی شهرستان برای و هر جا بری شب نشده باید بر گردی پیش خودمون .
هر لحظه حالم بد تر میشد و من با حقیقت تلخی روبه رو میشدم در مورد خودم كه باورش برام بینهایت سخت بود . از درد به خودم می پیچیدم
توی عالم خودم بودم كه خانمی حدودا 40 ساله اومد كنارم نشست یه سیگار كشید و یكی هم برای من روشن كرد : بیا اینو بكش حالت بهتر میشه ......... چند وقته معتادی ؟ چی میكشی ؟
نیم نگاهی بهش كردم ظاهر جالبی نداشت تیپ شلخته ای داشت و یك آرایش زننده ای كرده بود سیگار و پس زدم و گره روسریشو گرفتم و
گفتم : من معتاد نیستم عوضی ، اشتباه گرفتی ، برو ******** تا تحویل انتظاماتت ندادم
پوزخندی زد و گفت : تو كه قیافت تابلو ... تا چند ساعت دیگه خود انتظامات از اینجا میندازنت بیرون . اگر دیر به خودت برسی تلف میشی ... .. معلومه بچه مایه داریم میكشیدیا ..... آخه تو دیگه دردت چی بود كه خودتو به این روز انداختی ؟ .........
نگاه تاسف باری به من انداخت و گفت : معلومه فراری هستی ..ولی به حال من فرقی نداره من پاتوقم تو همین پارك كنار ترمیناله به هر كسی بگی ( مگی ملوسه ) منو می شناسه ... اگرم نبودم این شماره موبایلمه .
شماره موبایلشو روی یك تكه كاغذ سیگار نوشت و بهم داد و رفت
هر ثانیه برام ساعتها می گذشت هر چی می رفتم آب به صورتم می زدم فایده ای نداشت حقیقتا احساس كردم روحم داره از بدنم خارج میشه .
از تلفن ترمینال با شقایق تماس گرفتم
مارال : الو سلام شقایق منم مارال
صدای موزیك خیلی بلند بو د و به سختی میشد صدای شقایق و شنید صدای هم همه و خنده های دختر و پسرهایی هم به گوش میرسید
شقایق : گفتی كی هستی ؟ مهدی ؟/ مهدی پشو بیا اینحا همه جمیم خیلی خوش میگذره
مارال : الو شقایق منم مارال
شقایق : اه تویی .......... بازم كه آویزونی .. گفتیم رفتی از شرت خلاص شدیم .. اینقدر بی عرضه بودی نتونستی واسه خودت امشب یه جا پیدا كنی بكپی ؟ اینقدر بی عرضه بودی چرا از دهاتت اومدی تهران ؟
آهان فهمیدم موادت ته كشیده آره ؟ حالا باورت شد معتادی؟؟؟؟؟؟؟؟
و بلند بلند شروع كرد به خندیدن
مارال : شقایق میتونم الان بیام اونجا.... من حالم خیلی بده !!
شقایق : برو پی كارت دیگه پاتو اینجا نمیذاری فهمیدی؟ اگر پاتو بذاری اینجا قلم پاتو میشكنم ... چیزیم كه زیاد ریخته تو كوچه مواد فروشه ..........برو خودت پیداشون كن
وگوشی رو قطع كرد
وای ی اگر خانوادم می فهمیدن كه دخترشون از تهرون چه سوغاتی براشون اورده و دختر ناز پروردشون معتاد شده حتما دق میكردن .
از ترمینال زدم بیرون و با سرعت رفتم توی پار ك كنار ترمینال
پیدا كردن اون زن اصلا كار سختی نبود
با چند تا مرد روی نیمكت پارك نشسته بود و در حالا خندیدن بود تا منو دید بلند شد و بطرفم اومد و گفت : دیدی خوشگله خوب شناختمت من موهامو توی این راه سفید كردم كراك میكشی نه ؟
گفتم : نمیدونم گاهی یه سیگار میدادن بهم كه نمیدونم چی توش بود . میگن گاهی هم قرص ولی نمیدونم چه قرصی!!!!!!!!
بلند بلند شروع كرد به خندیدن : میگن ؟ تو نمیدونستی چی میخوری یا چی میكشی ؟
گفتم : نه نمیدونستم
گفت : خودتی كوچولو ...من الاغ نیستم ..بیا اینو بگیر میزونت میكنه ایكی ثانیه حالتو خوب میكنه . جای خوابم خواستی یه هتل توپ برات سراغ دارم .
موادو از دستش قاپیدم و پول زیادی رو بهش دادم .
با كشیدن اون مواد احساس انرژی زیادی كردم ولی از اینكه میدیدم اینقدر محتاج و خوار شدم از خودم بدم اومده بود . حالا علاوه بر اینكه یك دختر فراری بودم ، معتاد هم شده بودم .
ساعت حوالی یك نصف شب بود از رفتن به شهرستان كاملا پشیمون شدم.
باید دوباره سراغ شقایق می رفتم و ازش میخواستم كه منو ببخشه ، چاره ای نداشتم
یه ماشین دربست گرفتم و آدرس خونه شقایق و دادم ...در بین راه همش فكر میكردم كه چطور میتونم شقایق و سرا رو راضی كنم تا دوباره باهاشون زندگی كنم؟
وقتی به سر كوچه ای كه خانه شقایق در آن كوچه بود رسیدیم شلوغی عجیبی بود چند تا ماشین پلیس و یك آمبولانس در خونه شقایق ایستاده بود
با عجله نگرانی از ماشین پیاده شدم و به سرعت خودمو به جمعیت رسوندم
سرا روی زمین افتاده بودو چند تاپرستار سعی میكردن بلندش كنن و دیگری یك پارچه سفید روی سرا میكشید
شقایق به همراه چند تا پسر و دختر دیگه از آپارتمان خارج شدن در حالیكه پلیس همشونو گرفته بود
شقایق تا جنازه سرا رو دید خودشو از دست اون پلیس خلاص كرد و انداخت روی جسد بی جان سرا و بلند بلند شروع به جیغ زدن و گریه و زاری كرد .
به زور شقایق و بلند كردن و راهنماییش كردن به طرف مینی بوس نیروی انتظامی..
باور این صحنه هایی كه میدیدم برام غیر ممكن بود زبونم بند اومده بود و قادر به حرف زدن نبودم.
ازدحام و شلوغی هر لحظه بیشتر میشد و هر كس از لابه لای جمعیت چیزی می گفت
یكی میگفت : از سر شب تا حالا كوچه رو گذاشته بودن رو سرشون اینقدر كه سر و صدا راه انداخته بودن.
اون یكی میگفت : بیچاره دختر طفل معصوم ، می گن اینقدر كشیده بوده كه اوردوز كرده و در جا تموم كرده ، بیچاره خانوادش
دیگری میگفت : همون بهتر شر همچین كسایی از روی زمین كنده بشه والا ما پسر جون داریم تو خونه...................

مارال در حالیكه داستان زندگیشو تعریف میكرد اشك از چشمانش سرازیر بود
مكث كوتاهی كرد و ادامه داد : بیچاره سرا ، دختر بذله گو و شادی بود باورم نمیشد كه به همین راحتی مرده باشه .....دختر با استعدادی بود كه توی دانشگاه از لحاظ هوش و استعداد زبانزد همه بود
سرا اصالتا شهرستانی بود در یك خانواده پر جمعیت زندگی میكرد.

وقتی تهران دانشگاه قبول میشه خانوادش بهش میگن یا حق نداری بری دانشگاه یا اگر رفتی خرج خودتو ، خودت باید در بیاری و باید هر ماه مبلغی هم برای ما بفرستی.
سرا هم بخاطر علاقه شدیدی كه به درس خوندن داشته قبول میكنه و میاد تهران .
در دانشگاه تهران در رشته مكانیك مشغول درس خوندن میشه و توی شركت پدر شقایق به عنوان منشی استخدام میشه
شقایق كم كم با سرا آشنا میشه و بهش پیشنهاد در آمد بیشتری میده و سرا هم از شركت پدر شقایق میاد بیرون.
و از اون به بعد میشن دوتا دوست خیلی صممیمی
با اون همه زحمتی كه سرا اینجا میكشید فوق لیسانس هم قبول شد یادمه وقتی فوق قبول شد شقایق براش چه جشنی گرفت .
سرا فقط 25 سالش بود كه با زندگی برای همیشه خداحافظی كرد .

وقتی آمبولانس رفت جمعیت كم كم متلاشی شد و من بهت زده ، ناباورانه به اتفاقات صبح فكر میكردم و بغضی سنگین در گلوم احساس میكردم.
وقتی به خودم اومدم ساعتها بود كه روی پله های یه خونه نشسته بودم و اینقدر اشك ریخته بودم كه تمام روسری و مانتوم خیس اشك بود .
یكی از خانمهای همسایه آرام اومد كنارم نشست و یك دستمال كاغذی بهم داد و گفت : كمی آب بخور ، حالتو بهتر میكنه ، ساعتهاست كه تنها نشستی اینجا و داری گریه میكنی . اون دختره دوستت بود ؟ خدا بیامرزتش.... هرچند نمیدونم همچین آدمهایی آمرزیده هستن یا نه ؟ میگن كراك میكشیدن همشون ..... دختر نگون بخت ، حتی نمیشه جنازه همچین افرتدی هم شست................
تحمل شنیدن حرفهاشو نداشتم به زحمت دستمو به دیوار گرفتم و تلو تلو خوران رفتم به طرف سرنوشت نامعلوم خودم...
نگاهی به ساعت مچیم كردم ، ساعت 3 نصفه شب بود اینقدر بی هدف رفتم تا به یك پارك رسیدم خوشبختانه در دستشویی پار ك باز بود خودمو به اونجا رسوندم صورتمو شستم وقتی توی آیینه خودمو نگاه كردم بغضم دوباره تركید ، آیا من هم عاقبتی مثل سرا انتظارمو میكشید ؟ با یك تصمیم بچگانه چه به روز خودم آورده بودم
سوز سردی می آمد ، اینقدر كه تمام تنم می لرزید .

صبح با لگدهای سنگین مسئول نظافت دستشویی از خواب بیدار شدم كه بلند بلند غر میزد
معلوم نیست از كدوم جهنم دره ای در رفته اومده تو این خراب شده ، قیافشو نیگا ، همین شماها هستین كه شوهر های مردمو اغفال میكنین ، یه لبخند و یه ناز و كرشمه ، میاد واسه مرداو از را هبدرشون میكنین ، بیچاره نصرت خانم چه شوهر رام و سربزیری داشت یه عوضی مثل تو زیر پای شوهرش تشست هر چی شوهر بنده خداش خواست از شر این جونور ، زالو راحت بشه مگه گذاشت... چه بی آبرو گری كه در نیورد .
تازه شوهر نصرت خانم اهل خدا و پیغمبر و حلال و حرام بود ببین شماها چه میكنید با زندگی مردم ... خدا ازتون نگذره ایشالا..
حرفهای زن نظافت چی عجیب می رفت تو مخم از طرفی بد جور از خواب پریده بودم و داشتم توی تب می سوختم و تحمل اینهمه توهینو نداشتم.
بلند شدم و با خشم بسیار بطرفش پریدم و یقه شو گرفتم : بس میكنی زنیكه عوضی یا خفت كنم با دستام ؟ شوهرتو بچسب اتیغه ،تا از ما بهترون ندزدنش ،تو چطور بخودت اجازه میدی هر اراجیفی دم

دهنت اومد به من ببندی ... تو خودت فكر كردی كی هستی ؟اون نصرت خانم شما اگر یكم عرضه داشت و یكم ناز و كرش.مه بلد بود خودش برای شوهرش بریزه كه نمیقاپیدنش.... حالا هم خفه ، برو به كارت برس............
زن بیچاره رنگش پریده بود و به لكنت افتاده بود لباسشو مرتب كرد و رفت به نظافتش مشغول شد.
از زور تب داشتم می سوختم از دسشتویی رفتم بیرون
آفتاب قشنگی طلوع كرده بودو سوز سردی صورتمو نوازش میكرد. دوباره یك روز جدید شروع شده بود انگار نه انگار كه دیروز چه اتفاق وحشتناكی افتاده بود .. یك روز عاشقانه برای دختر و پسری كه دست در دست هم راه می رفتن . پیرمردهایی كه لنگ لنگان با عصا پیاده روی می كردند و یك گروه خانمهای میانسال كه در یكسوی پارك مشغول ورزش صبحگاهی بودن . و من بیش از قبل احساس تنهایی میكردم قسمت دهم )

تمام بدنم یخ كرده بود و احساس سرمای شدیدی میكردم .
چند تا خانم كه از كنار من عبور میكردن متوجه حال نذارم شدن و كمكم كردن تا روی یك نیمكت توی پار ك نشستم .
یكی از اون خانمها با مهربونی دستشو گذاشت روی پیشونیم و گفت : طفلكم ، تو كه تب داری حالت اصلا خوب نیست ، دهنتو باز كن ببینم گلوتم چرك كرده یا نه ؟
دیگری گفت : سوری جون اینجا كه مطبت نیست دست بردار
خانم دكتر چشم غره ای به اون خانم كرد و گفت : عاطفه ، انسانیت حكم میكنه كه این بنده خدارو با این حال نذارش تنها بذاریم؟ در حالیكه میتونیم كمكش كنیم
بعد رو به من كرد و گفت : خوشگلم ، گلوت عفونت كرده لباساتم كه خیسه ، كجا میرفتی ؟ بیا من ماشین دارم میرسونمت خونتون.
كمی من من كردم و گفت : شما لطف دارید ولی داشتم میرفتم دانشگاه
همراه خانم دكتر كه خانم میانسال و با كلاسی میبرد گفت : وای ......قربونت برم مگه دانشگاه حلوا خیر میكنن كه با این تبت می خوای بری دانشگاه؟ اینا .. آخرش میشی یكی مثل این خانم دكتر ما عوض اینكه الان دور ورش كلی شلوغ باشه و هر روز با نوه و نتیجش بره پارك ، چسبید به درس خوندنو شوهر نكرد .... حالا صبح به صبح مجبوره عوضه اینكه با شوهر جونش بیاد پارك با من بیاد ...... دختر بجای درس خوندن برو سر زندگیت
خانم دكتر با لبخند گفت : عاطفه بس میكنی یا نه .... تو هم كه به هركسی میرسی می خوای یا شوهرش بدی یا می خوای پسرارو زن بدی ....
بعد رو به من كرد و گفت : پشو پشو خوشگلم میرسونمت خونه ، سر راه هم از داروخانه دواهاتو میگیریم
گفتم : نه باور كنین حالم خوبه ، خودم میرم خونه
گفت : چقدر تعارف میكنی دختر . برای ما هیچ زحمتی نیست باور كن .
به اتفاق سوار ماشین خانم دكتر شدیم و به راه افتادیم
از توی آینه به من نگاه كرد و گفت : گفتی خونتون كجاست ؟
یك مكث طولانی كردم و ناخودآگاه آدرس خونه سیامك و دادم
عاطفه خانم گفت : ا ... چه جالب خونه سوری هم چند كوچه بالاتره . .... كوچه ایمان پلاك 20 بلدی؟
گفتم : نه ....آخه میدونید ما تازه اومدیم این محله
خانم دكتر دم یك داروخانه ترمز كرد و رفت چند دارو گرفت .. وقتی برگشت داروهارو به سمتم دراز كرد و گفت : بیا عزیزم ، این كپسولهارو هر 8 ساعت بخور استامینوفن هم همینطور
گفتم : وای ......... خانم دكتر واقعا شما امروز به من خیلی لطف كردید . كاش همه مثل شما بودن
از گفتن این حرفم پشیمون شدم ولی حرفی بود كه دیگه زده بودم
خانم دكتر و عاطفه خانم نگاهی به هم كردن
عاطفه خانم گفت : اسمت چیه عزیزم :
گفتم : شهره
اسمم و تكرار كرد و گفت : هم اسم دختر من هستی الان 15 ساله ندیدمش .. كانادا زندگی میكنه
شهره جون منظورت از اون حرفت چی بود؟ ما میتونیم بهت كمك كنیم؟
از ته دلم آهی كشیدم و گفتم : شاید یه زمانی كسی میتونست بهم كمك كنه ....اما اما ... حالا دیگه هیچكس نمیتونه به من كمك كنه
دیگه به خونه سیامك رسیده بودیم گفتم : من محبتتونو هیچوقت فراموش نمیكنم .
چند تا خونه بالتر از خونه سیامك پیاده شدم و با خانم دكتر و عاطفه خانم خداحافظی كردم .
این خونه برای من پر از خاطرات شیرین بود سیامك با تمام مهربونیهاش و با تمام مردانگی كه در حق من كرده بود هیچوقت نمیتونستم فراموشش كنم
اگر سیامك دركنارم بود و بخاطر اون سوء تفاهم منمو اونطوری رها نمیكرد هیچوقت الان حال و روزم این نبود ولی اینو خوب میدونستم كه من لیاقت سیامك و عشق پاكشو نداشتم .
در این افكار غرق بودم كه در آپارتمان سیامك باز شد و خانمی زیبا از خونه بیرون اومد در حالیكه داشت توی كیفشو میگشت ، انگار چیزی گم كرده بود .
زنگ آیفونو زد و گفت : سیامك جان من موبایلمو بالا جا گذاشتم لطف كن برام بیارش عزیزم .
قلبم فرو ریخت ، یعنی سیامك ازدواج كرده بود ؟ خیلی كنجكاو شدم و دوست داشتم بدونم واقعا این خانم كیه كه اینقدر صمیمانه با سیامك صحبت میكنه ؟
رفتم به طرف اون خانم و گفتم : سلام خانم شما مال این ساختمونید/
گفت : بله فرمایشی داشتید /؟
كمی من من كردم وگفتم : راستش به من گفتن طبقه دوم این ساخنتمونو برای اجاره گذاشتن ............
تعجب كرد و گفت : نه ، طبقه دوم كه من و همسرم زندگی میكنیم ، قصد اجاره هم نداریم ، مطمینید آدرسو درست اومدید ؟
با عجله نگاهی به پلاك كردم و گفتم : اااا...... اینجا پلاك 93 هست ؟ شرمنده خانم مزاحمتون شدم انگار آدرسو اشتباه اومدم .
در حالیكه هنوز بهت زده به من خیره شده بود به سرعت از كنارش دور شدم.
بغضی در گلوم سنگینی میكرد به اون دختر حسادت میكردم و آرزوم در اون لحظه این بود كه بجای اون دختر من همسر سیامك بودم ولی این حقیقتو باید قبول میكردم كه من نمیتونستم خوشبختش كنم
خواستم از دور بیاستم و سیامك و ببینم ولی حتی جرات اینو نداشتم كه بخوام از دور ببینمش .
به یك فروشگاه رفتم وآب معدنی خریدم و قرصهایی كه خانم دكتر برام تجویز كرده بودنو خوردم .
توی این فكر بودم كه كجا میتونم چند ساعت راحت بخوابم تا حالم كی بهتر بشه كه به فكر آرایشگاه شقایق افتادم چون كلید آرایشگاه را داشتم .
سوار تاكسی شدم و خودمو به آرایشگاه رسوندم و با عجله پله هارو یكی بعد از دیگری طی كردم همین كه خواستم كلید بندازم و در و باز كنم تازه متوجه شدم كه در آرایشگاه پلمپ شده و یك كاغذ زده بودن كه (این مكان به علت تخلف تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد )
مستاصل و درمانده شده بودم نمیدونستم باید كجا برم روی زمین پشت در آرایشگاه نشستم چندتا روزنامه انداختم و دراز كشیدم و به خواب رفتم.
وقتی از خواب بیدار شدم ساعت 2 بعد از ظهر بود و به شدت احساس گرسنگی میكردم.
از سر جام بلند شدم كمی خودمو مرتب كردم و آینه رو از توی كیفم در آوردم و كمی آرایش كردم و از پله ها پایین رفتم تا به یك رستوران برم و ناهار بخورم .
توی افكار خودم غرق بودم و می خواستم از یك سمت خیابون به سمت دیگه برم كه متوجه شدم چند ماشین ائل از كنارم با ملایمت رد میشن بعد پاشونو میزارن روی ترمز و برای من می ایستن.
تصمیم گرفتم اتو زدن رو هم تجربه كنم.
و آرام و با تمانینه از كنار ماشینهایی كه برام ایستاده بودن عبور كردم و سوار شیكترین ماشینی شدم كه برام ایستاده بود.
كمی احساس ترس میكردم و تا سوار شدم بدون اینكه به راننده نگاه كنم گفتم : زودتر از اینجا برو
و راننده هم پاشو گذاشت روی گاز و بدون معطلی رفت.
كمی كه دور شدیم نگاهی به راننده انداختم.
بدون اغراق اندازه پدر من سنش بود چاق بود و كمی هم جلوی موهاش كم پشت بود ولی كت شلوار كتان شیكی پوشیده بود و كراوت زده بود.و بوی ادكلنش تمام فضای ماشینو پر كرده بود.
نیم نگاهی به من انداخت ولی عمیق و موشكافانه لبخنده مسخره ای زد و گفت : شما واقعا به من افتخار دادید كه از بین اونهمه طرفدارتون كه براتون ایستاده بودن من حقیرو انتخاب كردید ، از آشنایتون خوشوقتم ، من كوروش هستم
و دستشو به طرف من دراز كرد و دستای منو به گرمی و محكم فشرد.
و ادامه داد: اسم شما چیه ؟ بانوی جذاب و زیبا
از طرز كلامش خندم گرفته بود و توی دلم میگفتم ( ای مارال بیچاره همه رو برق میگیره منو چراغ نفتی .. نیگا چه عتیقه ای به تورم خورده )
لبخندی زدم و گفتم : افسون ، من اسمم افسون هست
گفت : واقعا هم اسم برازنده ای دارید چون آدمو واقعا افسون میكنید. كجا تشریف میبردید افسون خانم آیا مقصد مشخصی داشتید؟

گفتم : نه ، داشتم قدم میزدم
گفت : عالیه ، پس من میتونم نهار در خدمتتتون باشم ؟
من كه از بی حالی و ضعف دیگه داشتم پس می افتادم گفتم : باشه ، مشكلی نیست ، ولی من می خواستم برم بعد از قدم زدن خرید
گفت : مساله ای نیست . بازهم در خدمتتون هستم . ولی بهتره اول بریم به یك رستوران و نهار بخوریم
و بعد شروع كرد از خودش تعریف كردن و تمام طول راه حرف زد و جوك گفت.
با خودم میگفتم : سر پیری چه روحیه ای داره
دستان منو توی دستاش گرفته بود و گاهی كه دیگه از حد میگذروند دستش و روی پاهام میذاشت
احساس چندش آوری داشتم و دوست داشتم یك تو د هنی محكم بهش بزنم و پیاده بشم ولی تمام طول راه به این فكر میكردم كه چطور میتونم حال این پیر پاتال هوس رانو بگیرم كه دیگه از این غلطا نكنه ؟
پاكت سیگاری روی داشبرد بود سیگاری از پاكت برداشتم و با ولع شروع كردم به كشیدن .
كوروش زیر چشمی نگاهی به من كرد و گفت : شما هم خیلی شیطونید هم خیلی جذاب .و... من عاشق خانمهای شیطونم . افسون خانم جسارت نباشه شما چند سالتونه؟
با گستاخی گفتم : فكر میكنم هم سن و سال دختر شما باید باشم . شاید هم چند سال كوچیكتر
كوروش از این حرف من كمی جا خورد ولی به روی خودش نیورد و بلند بلند شروع كرد به خندیدن.
حین خنده گفت : نه ، من راجع به شما اشتباه نكردم خیلی شیطونید و حاضر جواب .. ببخشید سوالم احمقانه بود چون خانمها هیچوقت دوست ندارن سنشونو بگن ولی عزیزم . اون چیزی كه برای یك مرد مهمه و هر زنی رو میتونه جذب خودش كنه سن و سال و قیافش نیست پولشه عزیزم .. پولش
همونطور كه شما اول جذب زیبایی و قیمت ماشین من شدید و بعد تازه متوجه سن وسال من
تازه هر چی سن مرد بالاتر بره پخته تر و با تجربه تر میشه و چی بهتر از این برای شما خانمها..؟
یك هیچ به نفع من افسون خانم
سعی كردم اهانتشو به روی خودم نیوردم سكوت سنگینی بین ما حكمفرما شد و من از عصبانیت پشت هم سیگار میكشیدم و توی دلم می گفتم : بخند خیكی .... شب دراز هست و قلندر بیدار
بعد از چند دقیقه كوروش نگاهی به من كرد و گفت : دلخور شدی ؟ ببخشید من یه ذره ركم دیگه ... حالا به رستوران كه رسیدیم حسابی از دلت درمیارم
لبخندی زدمو گفتم : نه عزیزم اصلا ، من عادت ندارم از حرفای دیگران ناراحت بشم شما اینقدر منطقی صحبت میكنید كه آدم چاره ای جز سكوت در برابر حرفاتون نداره ... من از رك بودن شما خیلی خوشم اومد.
لبخندی زد و دستهای منو بوسید و چشمكی به من زد.
در حالیكه كه من دوست داشتم دو دستی خفه اش كنم.
به رستوران كه رسیدیم دستهای كوروش و محكم گرفتم و پیاده شدیم و به اتفاق به یك رستوان بسیار شیك رفتیم .
چندین مدل غذا و دسر سفلرش داد و میز مفصلی برامون چیدن.
با لبخند گفتم :كوروش جان ، اینهمه غذا برای 2 نفر خیلی زیاده.
گفت : نه عزیزم . دوست دارم امروزو جشن بگیرم كه با همچین فرشته ای آشنا شدم ..
لبخندی زدم و شروع كردیم به غذا خوردن .
چند دقیقه بعد موبایل كوروش زنگ زد .
--- الو سلا م عزیزم . حالت چطوره ؟ كجایی ؟ وای ببخش عزیزم ... الان یك جلسه مهم توی شركت هستم حتی نرسیدم نهار بخورم ... شب حتما بهت سر میزنم .
نه نه دلخور نشو باشه . بای
از طرز صحبت كوروش فهیدم آن طرف خط یك زن بود .
ولی كوروش خیلی خونسردانه گفت : بچه خواهرم بود . خیلی دوست داشتنیه.
لبخندی زدم و غذا خوردنمو ادامه دادم.
وقتی غذام تموم شد گفتم : كوروش جان از غذا مممنونم.
گل از گلش شكفت و گفت : عزیزم خوشحالم كه از غذا خوشت اومد.
با لحن جدی گفتم : من گفتم خوشم اومد ؟ فقط ادب حكم میكرد كه ازت تشكر كنم همین ، مگرنه من نه باقالی پلو دوست دارم و نه چلو كباب برگ .... فقط چون دیدم ممكنه بهت بر بخوره و اگر نخورم ناراحت بشی ، غذاهارو خوردم.
انگار آب یخ روش ریخته باشن لبخند به روی لباش خشك شد .
صورت حسابو حساب كرد و باهم سوار ماشین شدیم در حالیكه معلوم بود اونم توی ذهنش داره نقشه میكشه.
گفتم : كوروش جان انگار ناراحت شدی !!!!!!!! ببخش من یه ذره ركم دیگه.
گفت : نه عزیزم ، چیزی كه عوض داره گله نداره .
نوار تكنوی بلندی گذاشت و با موسیقی شروع به خوندن كرد و یك تیك آف آنچنانی زد و به راه افتادیم.
گفت : حالا كه از این غذا خوشت نیومد من حتما باید از خجالتت در بیام . تو تاحالا دست پخت منو نخوردی . زبون با سس قارچ عالی درست میكنم ... مطمینم كه از این یكی خوشت میاد.
گفتم : ا ... چه جالب .. مگه شما آشپزی هم بلدین؟
گفت : آره ، بخاطر اینكه سالها خارج تنها زندگی میكردم .
لبخندی زد و دوباره گرمای چندش آور دستاشو احساس كردم 

میدونستم كه حرفاش دروغه و طرز نگاهش و حركاتش میفهمیدم كه چی توی فكرشه.
توی ذهنم دنبال یك راه فرار میگشتم و در عین حال دوست نداشتم همچین شكاری رو راحت رها كنم دیگه مثل چند سال پیش كه تازه به تهران اومده بودم اینقدر ضعیف نبودم كه بزنم زیر گریه و التماسش كنم كه نقشه شومشو اجرا نكنه . تنها زندگی كردن هیچ مزیتی كه برام نداشت لااقل این مزیتو داشت كه به من دل و جرات داده بود .
از كوچه پس كوچه ها به سرعت می گذشت شور و شوق غیر قابل وصفی داشت .
تا اینكه بالاخره به یك خانه ویلایی رسیدیم و تر مز كرد .
گفت :خوب اینجا هم كلبه حقیر منه . مقدم شما گلباران افسون خانم ببخشید نمیدونستم مگرنه گاوی ..گوسفندی جلوی پاتون میكشتم..... فقط چند لحظه شما تو ماشین باشید من ببینم هم وسایل برای حاضر كردن غذا رو دارم یا نه .. اگر نداشتم اول بریم بخریم بعد بیایم خونه.
لبخندی زدم و گفتم : برو عزیزم منتظرتم .
دستمو بوسید و گفت : ببخشید ا تنهات میذارم .
حسابی دست و پاشو گم كرده بود مثل ماهیگیری بود كه مروارید صید كرده
توی دلم گفتم : نگاه كن خرس گنده خجالتم نمیكشه.
چند دقیقه از رفتنش نگذشته بود كه گفتم مارال بجنب مگرنه فاتحه ات خوندست .
وقتی داشتیم میرفتیم رستوران كوروش یك دسته اسكناس از داشبرد برداشته بود و گذاشته بود توی جیبش و من متوجه شده بودم چند دسته اسكناس دیگه هم در داشبرد هست.
در داشبردو باز كردم 2 دسته اسكناس 2000 تومانی همراه یك تراول 50000 تومانی بود با عجله پولهارو برد اشتم و گذاشتم توی كیفم .
خواستم پیاده بشم كه چشمم به گوشی موبایلش افتاد.
یك پوزخندی زدم و گفتم : خیكی ، زیادی با موبایلت پوز میدادی ، دلم نمیاد ازت یه یادگاری نداشته باشم .
موبایل هم برداشتم و گذاشتم توی كیفم و از ماشین پیاده شدم و آرام در را بستم.
و بعد كیفمو زدم زیر بغلم و شروع كردم به دویدن 2 تا كوچه دویدم كه به یك خیابان اصلی رسیدم .
جلوی یك تاكسی رو گرفتم و سوار تاكسی شدم.
تصور قیافه كوروش خیلی برام خنده دار بود .
بیچاره چه صابونی به دلش زده بود .
بی اختیار لبخند زدم و احساس پیروزی كردم و گفتم : تا اون باشه كه حال منو نخواد بگیره.

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 مهر 1387    | توسط: mohana m    | طبقه بندی: کاش یک زن نبودم(داستان)،     | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^